عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيار

81

قابوس نامه ( فارسى )

شعر بىسيم بدم بر من ازين « 1 » آمد درد * وز بىسيمى بماندم از روى تو فرد دارم مثلى به حال خويش اندر خورد * بىسيم ز بازار تهى آمد « 2 » مرد پس اگر باتفاق ترا وقتى بروزگار با كسى وقت خوش گردد تو معين دل خود مباش و پيوسته طبع را عشق باختن مياموز و دايم متابع شهوت مباش كه اين نه كار خردمندان باشد . از انچه « 3 » مردم [ در عشق ] « 4 » يا در وصال باشد يا در فراق ، بدانكه يك ساله راحت وصال بيك ساعته « 5 » رنج فراق نه ارزد « 6 » كه سر تا سر عاشقى رنجست و درد دل و محنت ، كه هر چند دردى خوش است اما اگر در فراق باشى در عذاب باشى ، و اگر در وصال باشى و معشوقه از دل تو خبر دارد خود از ناز خيره و خوى بد او خوشى وصال ندانى . پس اگر وصالى بود كه بعد از ان فراقى خواهد بود آن وصال خود از فراق بتر بود . و اگر به مثل آن معشوقهء تو فريشتهء مقربست به هيچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشى ، پيوسته در مساوى تو باشند و در نكوهش معشوق تو ، از انكه عادت خلق چنين رفته است . پس خويشتن را نگاه دار و از عاشقى پرهيز كن كه بىخودان « 7 » از عاشقى پرهيز نتوانند كردن « 8 » . از انچه « 9 » ممكن نگردد كه بيك ديدار كسى بر كسى عاشق شود . نخست چشم بيند ، آنگه دل پسندد . چون دل را پسند اوفتاد ، طبع به دو مايل شود . چون طبع مايل گشت ، آنگاه دل متقاضى ديدار او باشد . اگر تو شهوت خويش « 10 » در امر دل كنى و « 11 » متابع شهوت دل گردانى « 11 » باز تدبير آن كنى كه يك بار

--> ( 1 ) - ل : از ان ( 2 ) - ل : آيد ( 3 ) - بمعنى از انكه ، چنين است ل ( 4 ) - از نسخهء ل و ب افزوده شد ، پ : در عشق باختن ( 5 ) - ل و ن : روزه ( 6 ) - ل : نيرزد ( 7 ) - ل و ن : خردمندان ( 8 ) - ل : توانند كردن ( ن : كرد ) ( 9 ) - نسخهء اصل و ل و ن : از انچه ، بمعنى : از انكه ( 10 ) - ل و ن افزوده : را ( 11 - 11 ) ، ل و ن و پ : دل را متابع شهوت‌گردانى ؛ ب : و دل را متابع شهوات ، ظاهرا ضبط نسخهء اساس ناقص است و شايد صورت ل و ن و ب و پ كه يكى است درست باشد