خواجه نظام الملك الطوسي

48

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

بدان شكارگاه شد و پس خاشاكى بنشست و آن شب بخفت . ديگر روز نوشيروان دررسيد و بزرگان لشكر همه درگذشتند و به شكار كردن مشغول شدند چنان كه نوشيروان با سلاح‌دارى بماند و در شكارگاه مىراند . گندپير چون ملك را تنها يافت از پس خاربن برخاست و پيش ملك دويد و قصه برداشت و گفت « اى ملك اگر جهان دارى داد اين پيرزن ضعيفه بده و قصهء او را بخوان و حال او را بدان . » نوشيروان چون گندپير را بديد و سخن او بشنيد دانست كه تا او را سخت ضرورت نبودى بشكارگاه نيامدى . اسپ سوى او راند و قصهء او بستد و بخواند و سخن او بشنيد . آب در ديدهء نوشيروان بگرديد . گندپير را گفت « هيچ دل‌مشغول مدار . تا اكنون كار ترا افتاده بود ، اكنون كه معلوم ما گشت تو فارغ شدى ، كاريست كه ما را افتاده است . مراد تو حاصل كنم . آنگاه ترا با شهر تو فرستم . روزى چند اينجا برآساى كه از راهى دور آمده‌اى « 1 » . » از پس نگريست ، فرّاشى « 2 » را ديد از آن خويش كه بر استرى موكبى نشسته بود و همى آمد . او را گفت « فرود آى و اين زن را بر استر نشان و بديهى برو بده مهتر سپار و خود بازآى . چون از شكار بازگرديم او را از آن ده به شهر برو بخانهء خويش مىدار و هر روز دو من نان و يك من گوشت و هر ماه پنج دينار زر از خزانهء ما به دو مىرسان تا آن روز كه ما او را از تو طلب كنيم . » پس فرّاش همچنين كرد . 8 - و چون ملك نوشيروان از شكار بازگشت همه روز مىانديشيد كه چگونه چاره كند كه اين حال بدرستى چنين هست [ 23 a ] كه گندپير نموده است « 3 » ، چنان كه هيچ كس را از بزرگان معلوم نباشد . پس نيم‌روزى بوقت قيلوله خلق

--> ( 1 ) - امده‌اى N ( 2 ) - فراشى PC : فراش N ( 3 ) - كه اين حال بدرستى چنين هست كه كندپير نمودست PN + يا نه P