خواجه نظام الملك الطوسي

25

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

است و سه ديگر آنكه دعاى من در قفاى تست . بدين هر سه معنى شك نكنم كه ايزد تعالى ترا بر او نصرت دهد . بدان منگر كه ترا عدّت و لشكر اندك است ، بدان نگر كه خداى عزّ و جلّ مىگويد « كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ . » 16 - پس سخنهاى خليفه در دل او كار كرد و عزم درست كرد كه با عمرو - ليث مخالفت كند . لشكرى كه داشت همه را گرد كرد و از جيحون بر اين سو بگذشت و بسر تازيانه بشمرد . ده هزار سوار برآمد چنان كه بيشتر سوار « 1 » را ركاب چوبين بود و از هر ده تن يك تن سپر نداشت و از هر بيست يك مرد جوشن نداشت و از هر پنجاه مرد يك مرد نيزه نداشت و مرد بود كه از بىستورى جوشن بر فتراك بسته بود . و از آموى برداشت و به شهر بلخ آمد . 17 - خبر بعمرو ليث بردند كه اسمعيل بن احمد [ 12 a ] از جيحون بگذشت و به شهر بلخ آمد و شحنهء سرخس و مرو بگريخت و طلب مملكت مىكند . عمرو ليث بنشاپور بود . هفتاد هزار سوار عرض داد همه برگستوان‌پوش با سلاح و عدّت تمام و روى ببلخ نهاد و چون به يكديگر رسيدند مصاف كردند . اتفاق چنان افتاد كه عمرو ليث بدر بلخ گرفتار شد و هفتاد هزار سوار او بهزيمت برفتند چنان كه يك تن را جراحتى نرسيد و نه كسى اسير گشت الا از ميان همه عمرو ليث گرفتار شد . و چون او را پيش اسمعيل آوردند بفرمود تا او را بروزبانان سپردند . و اين يك فتح از عجايب‌هاى دنياست . 18 - چون نماز ديگر شد فرّاشى كه از آن عمرو ليث بود در لشكرگاه مىگرديد . چشمش بر عمرو ليث افتاد . دلش بسوخت . پيش او رفت . عمرو او را گفت « امشبى را با من باش كه بس تنها بمانده‌ام . » پس گفت « مردم تا زنده

--> ( 1 ) - سواران C : سوار P - : N