خواجه نظام الملك الطوسي
248
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
حكايت 13 - گويند در روزگار بنى اسرائيل فرمان چنان بود كه هركه چهل سال تن خويش را از گناه كباير نگاه داشتى و روز روزه داشتى و نمازها بوقت خويش بگزاردى و هيچ كس را نيازردى سه حاجت او بنزديك خداى عزّ و جلّ روا بودى و هرچه خواستى ميسّر گشتى . در آن روزگار مردى بود از بنى اسرائيل پارسا و نيكمرد [ 110 a ] نام او يوسف و زنى همچون او پارسا و مستوره نام او كرسف . اين يوسف بر اينگونه چهل سال طاعت كرد خداى را عزّ و جلّ و اين عبادت را بسر برد . و با خود انديشيد كه « اكنون چه چيز خواهم از خداى عزّ و جلّ ؟ كسى بايستى كه با او تدبر كردمى تا چيزى خواسته شدى كه بهتر بودى . » هرچند انديشيد كس موافق يادش نيامد . در خانه شد . چشمش بر زن افتاد . با دل گفت « در همهء جهان مرا كسى دوستتر از اين ندارد و جفت من است و مادر فرزندان من است و نيكى من نيكى او باشد و مرا از همه خلق بهتر خواهد . صوابتر كه اين تدبير با او كنم . » 14 - پس زن را گفت « بدان كه من طاعت چهل ساله بسر بردم و سه حاجت من رواست و در همهء جهان مرا نيكخواهتر از تو كسى نيست . چه گويى ، چه خواهم از خداى عزّ و جلّ ؟ » زن گفت « دانى كه مرا در همهء جهان توى و چشم من به تو روشن است و زنان تماشاگاه و كشتزار مردان باشند و دل تو هميشه از ديدار من خرم باشد و عيش تو از صحبت من خوش بود . از خداى تعالى بخواه تا مرا كه جفت توام جمالى دهد كه هيچ زن را نداده است تا هر وقت كه از در درآيى و مرا با آن حسن و جمال بينى دل تو خرّم شود و تا ما را در اين جهان زندگانى باشد بخرّمى و شادى بسر بريم . » مرد را حديث زن خوش آمد . دعا كرد و گفت « يا رب اين زن من را حسنى و جمالى ده كه هيچ زن را ندادهاى . » ايزد