خواجه نظام الملك الطوسي

130

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

سلطان ، با وزير بگويند تا وزير با سلطان بگويد . تا وقت بازگشتن ايشان اتفاق را بنده در وثاق خويش با قومى همنشينان نشسته بود و شطرنج مىباخت و از يكى شطرنج ببرده بود و انگشترى او بگرو ستده . و بدان سبب كه در انگشت دست چپ فراخ بود در انگشت دست راست كرده بود . گفتند « رسول خان سمرقند بر در است . » گفتم « درآوريدش . » و فرمودم تا شطرنج از پيش برداشتند . 5 - چون درآمد و بنشست و سخنى كه داشت با بنده گفتن گرفت - و بنده با اين انگشترى همى شوريد و گرد انگشت همى گردانيد - چشم رسول بر انگشت و انگشترى افتاد . و چون از سخن بپرداخت برخاست و برفت . و سلطان فرمود تا رسول خان را بازگردانيدند و رسول ديگر نامزد كرد تا جواب بازبرند . بنده ديگرباره دانشمند اشتر را كه مردى جلد بود با رسول سلطان [ 60 a ] بفرستاد . چون رسولان بسمرقند رسيدند و پيش شمس الملك شدند در آن ميان رسول خويش را پرسيد كه « سلطان الپ ارسلان را براى و ديدار و كردار چون يافتى و لشكرش چه‌قدر باشند و ساز و آلت و زينت ايشان چگونه است و ترتيب درگاه و بارگاه و ديوان و قاعدهء مملكت چگونه است ؟ » رسول گفت « سلطان را ديدار و منظر و مردانگى و سياست و هيبت و فرمان هيچ درنمىبايد و لشكرش را عدد خداى عزّ و جلّ داند و زينت و آلت و تجمّلش را خود قياسى نيست و ترتيب درگاه و ديوان و مجلس و بارگاهشان همه نيك است و در مملكت ايشان هيچ چيز درنمىبايد الّا يك عيب دارند ، اگر آن عيب نبودى در مملكت ايشان هيچ باقى نبودى . » شمس الملك گفت « آن يك عيب چيست ؟ » رسول گفت « وزير سلطانشان را فضى است . » شمس الملك گفت « تو بچه دانستى كه او را فضى است ؟ » گفت « بدان كه يك روز « 1 » نماز پيشين بخيمهء او شدم كه با او سخنى گويم . او را

--> ( 1 ) - يك روز C : روزى P : روز N