خواجه نظام الملك الطوسي
111
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
انديشيد كه « اگر اين با من تشنيع كند و پيش عضد الدوله رود عضد در كار من بشبهت افتد و آن مال بخانهء من نفرستد . آن صوابتر كه مال به دو بازدهم كه آخر به همه حال صد و پنجاه آفتابه زر با چندان جواهر بهتر از دو آفتابه زر . » جوانمرد را گفت « زمانى صبر كن كه من در همهء جهان ترا مىجويم . » چون زمانى بود برخاست و در حجرهاى شد و او را درخواند و در كنارش گرفت و گفت « تو دوست و دوستزادهء منى و مرا بجايگاه فرزندى و من آن همه از بهر احتياط مىگفتم و از آن وقت باز ترا مىطلبم . الحمد للّه كه ترا بازديدم و از اين عهده بيرون آمدم . زر تو همچنان برجاست . » برخاست و هردو آفتابه پيش او آورد و گفت « اين زر تو هست ؟ » گفت « هست . » گفت « اكنون هر كجا خواهى رو . » جوانمرد بيرون آمد و دو مرد حمّال را در سراى قاضى برد و آفتابهها بر گردن ايشان نهاد و همچنان مىبرد تا بسراى عضد الدوله . 13 - و عضد بار داده بود و همهء بزرگان دولت حاضر بودند كه اين مرد پيش آمد با دو آفتابه و خدمت كرد و آفتابهها در پيش عضد بنهاد . عضد را خنده برافتاد و گفت « الحمد للّه كه تو به حق خويش رسيدى و خيانت بر قاضى درست شد و تو چه دانى كه ما چه تدبيرها و انديشهها كرديم تا تو زر خويش يافتى ؟ » بزرگان پرسيدند . عضد ماجراى جوانمرد و آنچه او كرده بود بازگفت . همه بتعجّب فروماندند . پس حاجب بزرگ را بفرمود كه « برو ، قاضى شهر را سربرهنه و دستار در گردن كرده پيش من آر . » [ 52 b ] 14 - چون قاضى را پيش عضد بر اينگونه آورد نگاه كرد ، آن جوانمرد را ديد آنجا ايستاده و آن هردو آفتابه در پيش عضد نهاده . گفت « آه بسوختم . » دانست كه هرچه عضد با او گفت و نمود از جهت اين دو آفتابه بوده است . پس عضد او را گفت « مردى پير و عالم و حاكم باشى و بلب گور رسيده ، اين خيانت