خواجه نظام الملك الطوسي

102

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

نبوده است و عمارت دوست داشتى و بلندهمّت و باسياست بود . روزى منهيى بوى نبشت : بدان مهمّ كه بنده را بدان فرستاده بود چون از دروازهء شهر بيرون رفتم گامى دويست رفته بودم ، جوانى را ديدم بر كران راه ايستاده زردچهره ، و بر روى و گردن زخمها داشت . مرا بديد و سلام كرد . چون جوابش دادم پرسيدم « چه ايستاده‌اى ؟ » گفت « همراهى مىطلبم تا بشهرى روم كه در آن شهر پادشاه عادل باشد و قاضى منصف . » گفتم « دانى كه چه مىگويى ؟ پادشاه از عضد الدوله عادل‌تر خواهى و قاضى از قاضى شهر ما عالم‌تر ؟ » گفت « اگر پادشاه عادل بودى در كارها بيدار بودى ، حاكم راست‌رو بودى . چون حاكم راست‌رو نيست [ 47 b ] دانستم كه پادشاه غافل است . » گفتم « از غفلت پادشاه و ناراستى قاضى چه ديدى ؟ » گفت « قصهء من دراز است و چون از اين شهر برفتم كوتاه گشت . » گفتم « البته با من بتوانى گفت . » گفت « پس رو تا راه را بحديث كوتاه كنيم . » 3 - چون در راه ايستاديم گفت « بدان كه من پسر فلان مرد بازرگان‌ام و سراى پدر من در اين شهر بفلان محلت است و همه كس پدرم را شناسند كه چون مردى بود و دانند كه او را چه مال و خواسته بود . در جمله پدرم فرمان يافت و من چند سال بتماشاى دل و عشرت و شراب‌خوارگى مشغول بودم . مگر مرا بيماريى سخت پديدار آمد چنان كه اميد از زندگانى ببريدم . و در آن بيمارى با خداى عزّ و جلّ نذر كردم كه اگر از اين بيمارى برهم حج و غزو بكنم . خداى تعالى شفا فرستاد و بسلامت برخاستم . 4 - « و عزم درست كردم كه به حج روم و پس بغزو . هرچه مرا بود از كنيزك و غلام آزاد كردم و همه را زر و سراى و ضياع دادم و به يكديگر نام‌زد كردم و ديگر هرچه مرا اسباب و ضياع و مستغل بود همه بفروختم . پنجاه هزار