خواجه نظام الملك الطوسي

71

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

و كودكى دو در پيش وى نشسته‌اند و چيزى مىدوزند . بر آن دكان رو و آن پير را سلام كن و پيش او بنشين و احوال خويش با وى بگوى . چون به مقصود رسى مرا بدعا ياد دار و از اين‌كه گفتم هيچ كاهلى مكن . » مرد از مسجد بيرون آمد . با خود انديشه كرد « اى عجب ، همهء بزرگان و اميران را شفيع كردم و از جهت من سخن گفتند و تعصّب كردند ، هيچ فايده نداشت . اكنون اين درويش مرا پيش پيرى عاجز ره‌نمونى مىكند و مىگويد كه « مقصود تو از او بحاصل آيد . » مرا اين چون مخرقه مىنمايد و ليكن چه كنم ؟ هر چگونه كه هست بروم . اگر صلاح پديد نيايد از اين بتّر نشود كه هست . » رفت تا بدر آن مسجد و بر آن دكان شد و بر آن پير سلام كرد و در پيش او بنشست . ساعتى بود . پير مرد چيزى همى دوخت . از دست بنهاد و آن مرد را گفت « بچه كار رنجه شده‌اى ؟ » مرد قصّهء خويش از اوّل تا آخر با پير بگفت تا در مسجد رفتن و زارى كردن و آن درويش پرسيدن و ره‌نمونى كردن . 15 - چون پيرمرد در زى احوال او بشنيد گفت « كارهاى بندگان خداى عزّ و جلّ راست آرد . بدست ما سخنى باشد . ما نيز در باب تو با خصم تو سخنى گوييم . اميدوارم كه خداى تعالى راست آورد و تو به مقصود رسى . زمانى پشت بدان ديوار نه و ساكن بنشين . » پس از آن دو شاگرد يكى را گفت « سوزن از دست بنه و بسراى فلان امير رو و بر در حجرهء خاص او بنشين . هركه در آنجا خواهد شد يا بيرون آيد بگوى كه امير را بگويد كه « شاگرد فلان درزى ايستاده است و به تو پيغامى دارد . » چون ترا بخواند و او را ببينى سلام كن و آنگاه بگو كه « استادم سلام مىرساند و مىگويد كه مردى از دست تو بتظلّم پيش من آمده است و حجتى باقرار تو به مبلغ هفتصد دينار در دست دارد و از حاله يك سال و نيم گذشته است . خواهم كه هم اكنون زر اين مرد بوى رسانى به تمام