محمد بن على ظهيرى سمرقندى

38

سندباد نامه ( فارسى )

حاضر بودم و شما را چراغ فرا مىداشتم و مادرت را اعانت مىكردم . اشتر چون مقالات گرگ و روباه بشنيد « 1 » ، گردن دراز كرد و گرده برگرفت « 2 » و گفت : هركه مرا بيند ، بحقيقت داند كه من دوش نزاده‌ام از مادر و از شما به سال بزرگترم « 3 » و جهانديده‌تر « 4 » . پس جملهء حكما بر آن اتّفاق كردند كه در اين حادثه را جز كفايت سندباد كليد نتواند بود و به سمع شاه انها كردند . شاه مثال داد تا « 5 » سندباد حاضر آمد و شرف تقريب و ترحيب يافت و به مفاوضت و محاورت مشرّف گشت . شاه گفت : اين فرزند « 6 » ، زبدهء دولت و خلاصهء مملكت و عنوان مسرّت و فهرست بهجت من است و در مدّت امتداد عمر من از دوحهء وجود ، ثمره بيش از اين ظاهر نگشتست . بايد كه او را مكارم اخلاق و محامد اعراق « 7 » و مقاييس سياست و قوانين رياست و آداب سلطنت و دقايق شريعت و حقايق طريقت تعليم « 8 » كنى تا مجرّب و مهذّب گردد و بعد از فضل اكرم الاكرمين و فيض ارحم الرّاحمين ، ثقت و اعتماد بر كفايت و شهامت تست و چون آثار آن بر صفحات احوال و حواشى اعمال « 9 » او ظاهر گردد ، حقوق مناصحت در شرايط مكرمت به ادا رسانيده آيد . سندباد خدمت كرد و گفت : هرچه در وسع بشريّت ممكن شود از تقرير لوازم نصايح و مواجب تعليم به غايت طاقت و قصاراى مكنت تقديم كرده آيد . پس به تعليم شاهزاده مشغول گشت و آنچه از طرف و نتف و نكت و دقايق علوم بود به بيان و برهان با او مىگفت و به سمع ميمون او مىرسانيد . اما به حكم آنكه شاهزاده در حداثت سن و بدايت صبا بود ، آن غرر و درر چون صبا مىشمرد و دل بر تحصيل علم و تحمّل اعباى مشقّت حفظ و تكرار نمىنهاد . تا مدّتى برين گذشت و در خزينهء سينهء او از نقود علوم « 10 » هيچ چيز مدّخر نشد و سندباد آنچه در وطاى طاقت و وعاى قدرت او گنجيد از تفهيم و تعليم ، مجهود خويش بذل مىكرد و در صباح و مسا به لعلّ و عسى « 11 » روزگار « 12 » مىبرد و

--> ( 1 ) . آتش : بر آن گونه شنيد ( 2 ) . آتش : « و بخورد » اضافه دارد ( 3 ) . آتش : بسيار كلانترم ( 4 ) . آتش : و جهان از شما زيادت ديده‌ام و بار بيشتر كشيده‌ام ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . ازمير : « تا » ندارد ( 6 ) . ازمير : فرزند من ( 7 ) . آتش : اوصاف ( 8 ) . آتش : تفهيم و تقديم كنى ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . ازمير : بر حواشى اعمال و احوال او ( 10 ) . ازمير : علم ( 11 ) . ازمير : بر اميد لعلّ و عسى ( 12 ) . آتش : روزگارى