محمد بن على ظهيرى سمرقندى
27
سندباد نامه ( فارسى )
اكناف مسالك او شاهين با كبك مسامحت مىنمود و گرگ با ميش مصالحت مىجست . شعر بشامل عدله فى الارض ترعى * مع الأسد السّوائم فى المسام و لا تعدوا الذّئاب على نعاج * و لا تهوى البزاة الى حمام 1 از شرابخانهء احسان ، كأس افضال « 1 » بر دست افاضل بايد نهاد و از داروخانهء عدل ، سكنگبين تخفيف « 2 » به محروران رعيّت بايد داد و چون ملك موروث و خزانهء « 3 » مكتسب حاصل باشد ، آن اوليتر كه در نهايت اعمار ، به ترك اسفار گفته شود و در ضيافت دولت ، طفيليان مملكت را مرحبايى و طال بقايى 2 شنوانيده آيد كه چون بساط دولت از شادروان مملكت طى پذيرد و ايّام بهار جوانى به خزان پيرى مزاج دى « 4 » گيرد و مال ، دستمال وارث و حادث شود ، شمع زندگانى را جان به لب رسد و چراغ امل « 5 » به باد اجل فرو ميرد ، روزگار « 6 » اين ابيات « 7 » برخواند : شعر ما لذّة المرء فى الحياة و ان * عاش طويلا فالموت لاحقها من لم يمت غبطة يمت هرما * للموت كأس و المرء ذائقها 3 بيت دست در روزگار مىنشود * پاى عمر استوار مىنشود شاهدى خوب صورت است امل * در دل و ديده خوار مىنشود شاد مىزى كه در عروسى مرگ * رنگ چندين نگار مىنشود هر روز از رقبه « 8 » صباح تا ركبهء رواح و از خروج ظلام تا دخول شام بر مسند مظالم نشستى و در مصالح ممالك « 9 » سخن پيوستى و چون حدقهء ايام به ظلام مكحّل شدى و سجنجلهاى عالم بالا به صيقل كواكب مصقّل گشتى ، با خواص دولت در حجره خلوت
--> ( 1 ) . آتش : فضل ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . ازمير : « تخفيف » ندارد ( 3 ) . ازمير : « خزانه » ندارد ( 4 ) . ازمير : ديگر ( 5 ) . ازمير : عمر ( 6 ) . آتش : و روزگار ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . ازمير : بيتها ( 8 ) . ازمير : قبّه ( 9 ) . ازمير : مملكت