محمد بن على ظهيرى سمرقندى
22
سندباد نامه ( فارسى )
شعر على ذا مضى النّاس اجتماع و فرقة * و ميت و مولود و قال و وامق 1 رباعى در شش جهت آنچه « 1 » گرد ما گستردند * در پنج حواس و چار طبع آوردند بس گرسنهاند و عالمى را خوردند * اين هفت كه در دوازده مىگردند 2 پس از براى ذكر باقى و صيت ساير ، طريقى ابداع كردند كه مبقى ذكر و محيى نام ايشان شد و اظهار فضل و آثار عدل ايشان بدان ابقا و احيا پذيرفت و چون دانستند كه از « 2 » ملك و مال و بنين و بنات به اهتمام اين مهم قيام « 3 » نتواند بود و به وجود ايشان تمام نگردد ، قدم در مسلك تصنيف كتب « 4 » نهادند و آن را مدارك اين « 5 » امانى و مدارج اين معانى شناختند و گفتند : بيت سخن بِه كه ماند ز ما يادگار * كه ما برگذاريم و او پايدار از براى آنكه سخن حكمت و كلمهء موعظت ، هرگز از صحايف « 6 » دفاتر و اوراق جرايد ، محو نشود و مدروس نگردد و هميشه متنقّل بود « 7 » از زمانى به زمانى « 8 » و از مكانى به مكانى . نبينى كه افلاطون « 9 » و ارسطاطاليس و اسكندر و بقراط « 10 » به عالم عدم رفتهاند و ذكر ايشان در عالم وجود مانده است « 11 » . شعر لو لا جرير و الفرزدق لم يدم * ذكر جميل من بنى مروان و ترى ثناء الرّودكىّ مخلّدا * من كلّ ما جمعت بنو سامان و غناء بهربد « 12 » بقيّة كلّ ما * ملكته فى الدّنيا بنو ساسان و ملوك غسّان تفانوا غير ما * قد قاله حسّان فى غسّان 3
--> ( 1 ) . ازمير : آنكه ( 2 ) . ازمير : « از » ندارد ( 3 ) . آتش : قيامى ( تاشكند مطابق متن ) ( 4 ) . آتش : « و تأليف حكم » اضافه دارد ( 5 ) . ازمير : « اين » ندارد ( 6 ) . ازمير : صفايح ( 7 ) . آتش : باشد ( تاشكند مطابق متن ) ( 8 ) . ازمير : زبانى به زبانى ( 9 ) . آتش : افلاطن ( 10 ) . آتش : « بقراط » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . آتش : « است » ندارد ( 12 ) . ازمير : بهربرد