محمد بن على ظهيرى سمرقندى

17

سندباد نامه ( فارسى )

بدين بشارت ، استبشار نمودم و مقدم او را به ترحاب « 1 » و اهتزاز جواب دادم . مصراع « 2 » آن كيست كه بىتو ساعتى خوشدل بود . بيا اى مفرّح كربت و مونس غربت . بيت برآنى كه غم بر دل من گمارى * من از غم نترسم ، بيا تا چه دارى 1 گفت : شبستانى است پردلستان « 3 » و قصورى است پرحور « 4 » . بهارى است پرصور و نگار و باغى است پرشكوفه و ازهار . شعر كلام كنور الرّبى فاح غضّا * و قد غازلته شآبيب قطر و ريح الشمّال جرت ثمّ جرّت * على صفحة الارض اذيال عطر و عرف الخزامى و عرف « 5 » النّدامى * و تدوار خمر و انوار جمر و « 6 » نجم اللّيالى و نظم اللّآلى * و مغبوط عمر و مضبوط امر 2 و زبان خرد در وصف او اين ابيات انشا كرده « 7 » : شعر ويحك اى صورت منصور نه باغى نه سراى * بل بهشتى كه به دنيات فرستاد خداى بوده نقّاش خرد در شجرت متوارى * شده فرّاش صبا در چمنت ناپرواى 3 گفت « 8 » : آن عرايس نفايس را حلّه‌اى پوش كه تقادم اعوام و تواتر « 9 » ايّام آن را خلق نگرداند و آن « 10 » ابكار افكار را حليه‌اى ساز كه تعاقب ادوار و ترادف ليل و نهار از انتظام حال « 11 » منتشر و متفرّق نتواند كرد . ديباچهء « 12 » او را به ترصيع و تجنيس و تشاكل و توازن و

--> ( 1 ) . ازمير : ترحات ( 2 ) . آتش : بيت ( مصراع را با عبارت بعدى در حكم يك بيت قرار داده است ) ( 3 ) . ازمير : دلستانى ( 4 ) . ازمير : حورى ( 5 ) . ازمير : عوف ( 6 ) . ادامه نسخه تاشكند از برگ 6 ( 7 ) . ازمير : زبان خرد كه در وصف او اين گفته ( 8 ) . ازمير : « گفت » ندارد ( 9 ) . ازمير : ترادف ( 10 ) . آتش : اين ( 11 ) . آتش : آن را منتشر ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . ازمير : دواج