محمد بن على ظهيرى سمرقندى
171
سندباد نامه ( فارسى )
ازين مكّارى ، غدّارى ، رابعه صورتى ، زوبعه سيرتى كه به تلبيس ، دست ابليس فروبستى و به ترفند ، پاى ديو در بند كردى « 1 » . معجون قيادت آميختى و تعويذ عاشقى فروختى . بامداد جوان به نزديك او رفت « 2 » و از ماجراى خود شمّهاى با وى « 3 » بگفت . تفسرهء دل به دو نمود و نبض عشق پيش او داشت و گفت : بيت نبض دل من بين و آنگه به دليل * بيمارى عشق را علاجى فرماى گندهپير مزاج او بديد و علاج او معلوم كرد . گفت : جفت « 4 » اين زن بزّازى است به فلان موضع ، فردا كه اشهب صبح پرواز كند و غراب شام از نهيب عدم پنهان شود « 5 » ، تو آنجا آى و از آن بزّاز تاى اطلس قيمتى به هر بها كه گويد ، بخر و چنين گوى كه از براى دوستى مىخرم . پس به « 6 » من ده و بگوى كه « 7 » اين جامه به دوست ما رسان و عذر بسيار تمهيد كن تا بعد از آن مرا چه فراز آيد تا آنچه تدبير اقتضا كند « 8 » و مصلحت روى نمايد ، تقديم كنم . جوان روز ديگر بر مقتضاى رأى گندهپير و مشاورت و استصواب او ، آن عزيمت به امضا رسانيد . جامهء « 9 » قيمتى از آن بزّاز « 10 » بخريد ، پس به گندهپير داد و وصيّتى كه در آن باب واجب آمد ، تقديم نمود و گفت : اين محقّر به ايشان رسان و عذر تقصير تمهيد كن . پس هر دو برفتند . گندهپير ساعتى توقّف كرد . چندان كه خسرو سيّارگان از سمت رؤوس مايل شد ، جامه برگرفت و به خانهء بزّاز « 11 » رفت و بر زن سلام كرد « 12 » و گرم « 13 » بپرسيد و تأسيس قواعد محبّت و تأكيد بنيان مودّت ، محكم و مستحكم گردانيد و گفت : بيت گر خدمت ما ترا فراموش شدهست * ما را حق نعمت تو يادست هنوز 1
--> ( 1 ) . ازمير : بر پاى ديو بند كردى ( 2 ) . آتش : آمد ( تاشكند مطابق متن ) ( 3 ) . آتش : او ( 4 ) . آتش : شوى ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . آتش : از نهيب او در آشيان عدم پنهان شود ( 6 ) . آتش : پس جامه به ( 7 ) . آتش : « كه » ندارد ( 8 ) . آتش : تا تدبير آن چنان كه وقت اقتضا كند ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . آتش : « و پارهء » اضافه دارد ( 10 ) . آتش : مرد بزاز ( 11 ) . آتش : خواجه بزاز ( 12 ) . آتش : بر زن او سلام گفت ( 13 ) . ازمير : « گرم » ندارد