محمد بن على ظهيرى سمرقندى
159
سندباد نامه ( فارسى )
شعر حتّى اذا نثر التّبلّج ورده * متداركا فطفا على الرّيحان 1 بيت روز « 1 » آمد و علامت مصقول بركشيد * وز آسمان شمامهء كافور بردميد درشد به چتر ماه سنانهاى آفتاب * ور چند « 2 » شخص ماه سر اندر سپر كشيد 2 صرصر عواصف « 3 » سپيده بوزيد و شكوفههاى گلزار شام فروريخت . گفتى يد بيضاى كليم از جيب افق برآمد و عصاى او حبايل سحرهء فرعون بيوباريد « 4 » . مرد نگاه كرد ، خود را بر پشت شير شرزه « 5 » ديد نشسته ، با خود گفت : اگر در اين صحرا پياده شوم « 6 » ، شير قصد من كند و مرا با او امكان مقاومت نباشد . همچنان مىراند تا به درختى رسيد ، چنگ در شاخ درخت زد و بر دويد و شير از رنج او خلاص يافت و گفت : شعر انّ للّه بالبريّة لطفا * سبق الامّهات و الآباء 3 بيت به هرحال مر بنده را شكر به * كه بسيار بد باشد از بد بتر 4 و شير از خوف اعادت صعلوك ، به تعجيل مىرفت . در ميان راه بوزنهاى بر او رسيد « 7 » . چون چشم او بر شير افتاد ، خدمت كرد و شرط عبوديّت و بندگى بجاى آورد « 8 » و گفت : ملك را از وقايع و حوادث چيزى ظاهر شده است كه اثر تغيّر در هيأت و بشرهء همايون مىتوان « 9 » ديد و علامت تحيّر و تفكّر در ناصيهء ميمون مىتوان شناخت و بدين موضع نامعهود و طريق نامألوف آمدن « 10 » بر سبيل تفرّد و تجرّد موجب چيست ؟ اگر خدمتى هست كه بنده اهليّت مباشرت آن دارد ، مثال دهد تا شرايط امتثال نموده آيد . شير گفت : دوش به طلب صيد به فلان موضع رفته بودم و در ميان ستوران ايستاده تا فرصتى يابم و
--> ( 1 ) . آتش : صبح ( 2 ) . آتش : وز حيف ( تاشكند مطابق متن ) ( 3 ) . ازمير : عواطف ( 4 ) . ازمير : فرو باريد ( 5 ) . آتش : شرزه شيرى ( 6 ) . آتش : گردم ( 7 ) . آتش : با او دو چهار باشد ( 8 ) . ازمير : اظهار كرد ( 9 ) . آتش : توان ( 10 ) . ازمير : « آمدن » ندارد