محمد بن على ظهيرى سمرقندى
157
سندباد نامه ( فارسى )
و مىترسم كه شاه را از مشورت دستوران ، همان حالت پيش آيد كه آن شير را از مشاورت بوزنه « 1 » و بر وزراى كژ رأى بدفرماى « 2 » او همان حالت « 3 » نازل شود كه بوزنه « 4 » را به استبداد رأى . شاه گفت : چگونه است « 5 » ؟ داستان صعلوك و شير و بوزنه « 6 » 1 كنيزك گفت : بقا باد پادشاه دادگر و خسرو هفت كشور « 7 » را در دادفرمايى و مملكت آرايى . آوردهاند كه در مواضى « 8 » دهور و سوالف سنين و شهور ، جماعتى كاروانيان بر در رباطى مقام كردند و هركس به ما يحتاج وقت خويش مشغول شدند و مالى وافر و تجمّلى فاخر « 9 » با آن جماعت همراه بود و در آن رباط ، صعلوكى متوطّن بود ، چون آن عدّت و اهبت و مال و منال بديد ، طمع دربست « 10 » كه چون عالم به رداى قيرى متردّى شود ، خود را در كاروان افكند « 11 » و دست ظفر به غنيمت رساند كه چنين فرصتى در مدّتى دست ندهد و چنين حالى در حولى روى ننمايد و اگر غفلت و تقصيرى در راه آيد و « 12 » فرصت فايت شود « 13 » ، بعد از فوات اوقات ، ندامت دستگير نبود و پشيمانى مربح نباشد . چون روى زرد و موى سپيد آفاق را به دوده خضاب كردند و طناب خيام ظلام به اوتاد ثوابت و سيّارات دركشيدند و سراپردهء خسرو سيّارگان از ساحت چهار اركان فروگشادند . شعر كأنّ الجوّ حبّ مستزار * يراعى من دجنّته رقيبا كأنّ الجوّ قاسى ما اقاسى * فصار سواده فيه شحوبا 2 صعلوك ، استعداد راست كرد و با سلاح تمام ، گام از در آن رباط بيرون نهاد و آن شبى
--> ( 1 ) . آتش : حمدونه ( 2 ) . ازمير : بىفرمان ( 3 ) . آتش : داهيه ( 4 ) . آتش : حمدونه ( 5 ) . آتش : « بگوى » اضافه دارد ( 6 ) . آتش : داستان دزد و شير و حمدونه ( 7 ) . آتش : كشخور ( تاشكند مطابق متن ) ( 8 ) . ازمير : ماضى ( 9 ) . آتش : مالى فاخر و تجملى وافر ( 10 ) . آتش : بربست ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . آتش : اوگند ( 12 ) . آتش : واو ندارد ( 13 ) . آتش : گردد