محمد بن على ظهيرى سمرقندى

134

سندباد نامه ( فارسى )

جان به لب رسيدهء وصال را كه در بحران هجران مانده است تسكينى رسد « 1 » . شعر جسّ نبضى فقال عشقا طبيبى * ويحه من اخى علاج مصيب فزجرت الطّبيب سرّا بعينى * ثمّ ناجيته بحقّ الصّليب 1 با خود گفت « 2 » : مصلحت آن بود كه رقعه‌اى به معشوق « 3 » فرستم و از حال دل خسته و جان مجروح او را اعلامى كنم . باشد كه رفقى نمايد و لطفى در ميان آرد كه هيچ صاحبدلى دوست خود را « 4 » دشمن ندارد و خورشيد عالم‌آراى گردون پيماى كه شاه ستارگان است و خسرو سيّارگان « 5 » با علوّ معارج و سموّ مدارج « 6 » از ذرّه‌اى حقير ننگ نمىدارد و گل سرخروى سبز قباى شوخ چشم رعنا كه ملك رياحين و زينت بساتين است ، مجاورت خار موجب ننگ و عار نمىشمرد كه اين دم سرد ، اثرى گرم نمايد و اين آب ديده ، چشم « 7 » بىآب را نمىدهد كه گل وصل بشكفد و خار هجر فرو ريزد . پس قلم برگرفت و به مداد شوق بر بياض كاغذ نبشت « 8 » . شعر تملّكت يا مهجتى ، مهجتى * و اسهرت يا ناظرى ، ناظرى « 9 » و فيك تعلّمت نظم الكلام * فلقّبنى النّاس بالشّاعر ايا غائبا حاضرا فى فؤادى « 10 » * سلام على الغائب الحاضر 2 رباعى هم باز خورد به تو بلائى آخر * و اندر تو رسد ز من دعائى آخر درد دل من چنين نماند پنهان * سر بركند اين درد به جائى آخر

--> ( 1 ) . آتش : دهد ( 2 ) . ازمير : گفت كه ( 3 ) . آتش : معشوقه ( 4 ) . آتش : « را » ندارد ( 5 ) . آتش : شاه ستارگان و خسرو سيّارگان است ( 6 ) . ازمير : با علوّ قدر معارج ( 7 ) . آتش : آن چشم ( تاشكند مطابق متن ) ( 8 ) . آتش : نوشت ( 9 ) . آتش : بعد از اين ، بيت ديگرى نيز دارد كه چنين است : لئن غبت عن مقلتى ساعة * فو اللّه ما غبت عن خاطرى ( 10 ) . ازمير : فى الفؤاد