محمد بن على ظهيرى سمرقندى

131

سندباد نامه ( فارسى )

بالاى منظر نگريست « 1 » ، دخترى ديد چون حور در قصور و چون ولدان و غلمان در جنان . نور جمالش جهان « 2 » منوّر كرده و بوى زلفش عالم را « 3 » معطّر و مبخّر گردانيده . با چشم غزال و سحر حلال و سلاست « 4 » آب زلال و لطافت باد شمال . چون آفتاب در جوزا و ماه در سرطان ، بر طرف منظر تكيه زده و عكس رويش عالم را روشن گردانيده . جوان چون آن حسن و لطافت و لطف و ظرافت بديد ، واله و متحيّر شد و با خود گفت : مگر زهرهء زهرا از قبّهء خضرا به پست آمده است يا ملك از فلك قصد مركز زمين كرده است : شعر نحر كخرط العاج يضعف حسنه * خصر « 5 » كخوط الخيزران الانضر 1 رباعى ماه از رخ تو شكست هنگامهء خويش * گل روى تو ديد چاك زد جامهء خويش « 6 » بالاى تو خواند سرو را قامت « 7 » خويش * مشك از خط تو در آب زد نامهء خويش 2 ماهى كه حسن او رشك خورشيد و غيرت ناهيد بود و آفتاب از خجالت رخسارش در حجاب توارى و عنبر در شكنج زلف او متوارى . بيت نگارى كز دو رخسارش همى شمس و قمر خيزد * بهارى كز دو گلزارش همى شهد و شكر خيزد خروش از شهر بنشاند هر آنگاهى كه بنشيند * هزار آتش برانگيزد هر آن وقتى كه برخيزد « 8 » 3 هر ساعتى حورا « 9 » غاليه بر رويش مىكشيد و رضوان و ان يكاد 4 مىخواند و بر وى مىدميد . شعر يختال فى مشيته كالغصن فى قامته * فالدّر فى مبسمه و المسك فى نكهته 5 بيت از دور بديدم آن پرى را * آن رشك بتان آزرى را

--> ( 1 ) . آتش : نگرست ( 2 ) . ازمير : چهره ( 3 ) . آتش : « را » ندارد ( 4 ) . ازمير : سلاسل ( 5 ) . ازمير : خضر ( 6 ) . آتش : جاى مصراع دوم و چهارم تفاوت دارد ( 7 ) . آتش : خامه ( 8 ) . ازمير : بيت دوم را ندارد ( 9 ) . آتش : حور