محمد بن على ظهيرى سمرقندى

114

سندباد نامه ( فارسى )

و أكثر النّاس فاعتزلهم * قوالب مالها « 1 » قلوب فلا يغرّنّك اللّيالى * و برقها الخلّب الكذوب 1 چون زن در جمال مشهور بود و در افواه و السنه مذكور ، عاشقان جمال او و « 2 » طالبان وصال او بسيار « 3 » گشتند و هريك به قدر مكنت و حسب استطاعت به دولت وصال و سعادت جمال او تقرّبى نمودند « 4 » و گفتند « 5 » : شعر فخذ من عمرك الفانى نصيبا * من اللّذّات ما وسع اليسار 2 مصراع « 6 » باكر الصّهباء فالدّهر فرص 3 و او با خود مىگفت : مصراع خلا لك الجوّ فبيضى و اصفرى 4 بيت امروز جهان را چو شكر بايد خورد * آيد روزى كه خود جگر بايد خورد شيطان نفس امّاره با او مىگفت « 7 » : بهار جوانى را غنيمت دار ، پيش از آنكه خزان پيرى گلنار رخسار « 8 » پژمرده گرداند ، انار « 9 » بهى گردد و ارغوان شنبليد شود . مهره‌باز روزگار ، كهرباى سوده بر عارض گل رعناى رخسار پراكند و فصّاد ضعف ، نور « 10 » از باسليق باصره بگشايد و زعفران در سكنگبين تسكين زيادت كند و پيش از آنكه لباس قيرى به افلاس پيرى بدل شود و « 11 » خورشيد جوانى در حجاب سحاب بياض ماند و جمال دولت حيات پاى در ركاب زوال آرد « 12 » « و الشّيب كلّه عيب » 5 روى از پردهء غيب بنمايد . شعر ابيض مظلم « 13 » و كلّ بياض * فى سوى العين و المفارق نور 6

--> ( 1 ) . ازمير : ما لهم ( 2 ) . آتش : واو ندارد ( 3 ) . آتش : « بسيار » ندارد ( 4 ) . آتش : نمود ( 5 ) . آتش : گفت ( 6 ) . ازمير : « مصراع » ندارد ( 7 ) . ازمير : گفت ( 8 ) . ازمير : رخسار را ( 9 ) . ازمير : نار ( 10 ) . ازمير : بود ( 11 ) . آتش : واو ندارد ( 12 ) . ازمير : نهد ( 13 ) . ازمير : « ابيض مظلم » ندارد