محمد بن على ظهيرى سمرقندى

110

سندباد نامه ( فارسى )

يا اوّل محنت است يا آخر « 1 » عمر * زينگونه كه تنگ بركشيده‌ست « 2 » فلك امّا به مشاهدهء فرزند ، جراحت فراق دلبند را مرهمى مىساخت « 3 » و مىگفت : اگر نه آنستى كه اين يتيم بىمشفق « 4 » و منفقى بماند و در دستاس حوادث ، چون « 5 » دانهء آس گردد و الّا فنا بر بقا و عدم بر وجود اختيار كردمى و اين شدايد و مكايد فراق كه از زهر تلخ‌تر و از مرگ ناخوش‌تر است بر خود بسر آوردمى و بر تربت معشوق ممشوق كه چون سرو سهى در خاك لحد خفته است و چون ماه در ظلمت نهفته ، شخص گرامى را بسمل كردمى كه مقاسات مرگ از زندگانى كه در فراق عزيزان گذرد ، سهلتر نمايد و از اينجا گفته‌اند كه عاشقان ، كوتاه عمر باشند چه بليّت هجر و اذيّت فراق ، روح لطيف ايشان را تحليل كند . بعضى را « 6 » آب صفت از راه منافذ مدامع خرج كند و بعضى را بخار شكل به طريق آه از راه نفس بيرون آرد و به تدريج مضمحل گرداند و هركه از اعراب ، عاشق شد هم در حداثت سن و غرّه عمر جان به احداث شحنهء عشق داد . چنان كه مجنون در فراق ليلى و كثيّر در عشق عزّه و وامق در مهر عذرا . و يكى را از قبيلهء « 7 » بنو تميم سؤال كردند « 8 » ، چراست كه در قبيلهء شما هركه عاشق شود ، بميرد ؟ گفت : مثل « 9 » لأنّ فى قلوبنا خفّة و فى نسائنا عفّة 1 شعر من مات عشقا فليمت هكذا * لا خير فى عشق بلا موت 2 بيت گفت خوبان چو پرده برگيرند * عاشقان پيششان چنين ميرند 3 آن مرد در مفارقت عيال ، روز « 10 » به شب مىبرد و شب « 11 » به روز مىآورد و مرضعه‌اى مشفق و قابله‌اى حاذق « 12 » آورده بود تا طفل رضيع را كه رشك گل ربيع بود چون صبا

--> ( 1 ) . ازمير : باقى ( 2 ) . ازمير : دركشيدست ( 3 ) . آتش : ساخت ( تاشكند مطابق متن ) ( 4 ) . آتش : مشفقى ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . ازمير : چو ( 6 ) . آتش : « را » ندارد ( 7 ) . ازمير : قبايل ( 8 ) . ازمير : كردند كه ( 9 ) . آتش : « مثل » ندارد ( 10 ) . ازمير : روزى ( 11 ) . ازمير : شبى ( 12 ) . ازمير : مهربان