محمد بن على ظهيرى سمرقندى
68
سندباد نامه ( فارسى )
بيت پنهان دارم راز تو اى دوست از آنك * تنگست جهان درو نگنجد غم تو امّا « 1 » بامداد چون كدخداى درآمد ، پيش قفس طوطى رفت و « 2 » با او سخنى گفت « 3 » . مستوره گفت : لطيف گفتى و باريك ديدى . اين طوطى تهمتها و خيانتها به من اضافت كرده « 4 » است و مرا در خطر و رنجها افكنده « 5 » و واجب است مكافات مساعى نامحمود و تحريضات نابرجاى « 6 » در باب او تقديم كردن . و چون مدّتى برين حادثه گذشت ، مرد « 7 » به سبب مصلحت از سر آن « 8 » جريمه برخاست و دل از آن تهمت و ظنّت برداشت و آن حادثه را نابوده پنداشت تا وقتى دوستى ديگر « 9 » ميزبانى كرد و او را به ضيافت استدعا نمود « 10 » . مرد به « 11 » وقت رفتن ، پيش قفس رفت و وصايتى كه در آن باب لايق بود « 12 » ، تقرير كرد و گفت : اى دوست مخلص و اى رفيق مشفق ، بايد كه شرايط امانت و ديانت و حسن عهد بجاى آرى و اهمال و اغفال درين « 13 » باب جايز ندارى و تا طلوع صبح صادق بيدار باشى و هرچه ممكن گردد از تيقّظ و بيدارى و تحفّظ و هشيارى بجاى آرى و حركات و سكنات و اقوال و افعال ، مشاهده « 14 » كنى كه « 15 » ، و الّذى زيّن السّماء بالكواكب
--> ( 1 ) . آتش : فاما ( 2 ) . آتش : واو ندارد ( 3 ) . آتش : يازده سطر اضافه به صورت الحاقى دارد ( تاشكند مطابق متن ) : [ امّا چندان كه گرد خاطر برمىآيم و مركب وهم را در ميدان ادراك ، جولان مىدهم و غبار شبهت از چهرهء آفتاب يقين دور مىكنم ، گمان جز بر طوطى نمىافتد و كشف اين سرّ و هتك اين ستر و پيدا كردن اين پنهان و فاش كردن اين راز ، الّا از جانب طوطى نمىدانم كه كدخداى او را در تفحّص و تبسّم اخبار تو ، وصيّتهاى بليغ مىكرد و در افشاى سرّ و بازگفت حركات و سكنات تو ، تلقينهاى بوجه مىكرد و همه اعتماد او در حفظ و نگاهداشت تو و تتبّع اقوال و افعال تو بر حزم و شهامت و كاردانى و كفايت اوست . نبينى كه بيشتر اوقات در مسارّهء طوطى مىگذراند ؟ تدبيرى بايد انديشيد ، مگر خلاصى دست دهد و گرنه شهوات انسانى و لذّات نفسانى را يكبارگى پشت پاى بايد زد تا هر ساعت دستارچه از روى طبق برداشته نشود و از اين نمط هرشب با زن سخن مىگفت ] ( 4 ) . ازمير : كرد ( 5 ) . آتش : اوگنده ( 6 ) . آتش : نابرجايگاه ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . ازمير : و مرد ( 8 ) . آتش : اين ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . آتش : وقتى ديگر دوستى ( 10 ) . ازمير : كرد ( 11 ) . ازمير : « به » ندارد ( 12 ) . ازمير : وصايتى كرد كه درين باب لايق بود ( 13 ) . آتش : اندرين ( 14 ) . آتش : و معاينه ( 15 ) . ازمير : شعر ( آن را بدين صورت آورده است ) . هذا الّذى زين السما بالكواكب * و احرق الشياطين المردة بالشهب الثواقب