مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

38

زينت المجالس ( فارسى )

كه نوبتى از شهر مصر بيرون آمدم تا در صحرا روم گذرم بر كنار نيل افتاد كژدميرا ديدم كه بسرعت ميآيد گفتم بكجا خواهد رفت ناگاه غوكيرا ديدم بر كنار آب بود كژدم بر پشت غوك نشست و غوك او را از آب بگذرانيد من با خود گفتم هرآينه درين سرى خواهد بود پس بتعجيل خود را بر آب زده بشنا از نيل عبور كردم غوك نيز از آب گذشته عقرب را به خشكى رسانيد و عقرب بتعجيل روانشده من نيز از عقب او بشتافتم مرديرا ديدم در پاى درختى خفته و مارى سياه قصد او كرده نزديك شد كه برو زخم زند عقرب بر پشت مار برآمده نيشى بر وى زد چنان كه مار فى الفور هلاك شد پس عقرب بازگشته بلب آب آمد و غوك منتظر او ميبود ديگربار بر پشت او نشست و از آب عبور نمود من متحير بماندم و با خود گفتم كه اينمرد از اولياى خداست خواستم كه با او تقرب نمايم و پاى او ببوسم جوانى را ديدم مست و از مايهء عقل تهيدست تعجب من زياده گشته از آنحال بر حفظ و عصمت خداوند جل ذكره استدلال نمودم كه هرچند از بندگان خدا را عصيان پيش آيد رحمت آفريدگار در شأن ايشان بيشتر آيد پس صبر كردم چندانكه از خواب مستى درآمده مرا بر سر خويش ديد در پاى من افتاد كه اى امام زمانه و ايمقتداى يگانه بچه وسيله بر سر اين مجرم مقام فرموده‌ايد گفتم دست از اين اعتذار بدار و نظر بدينمار گمار چونمار را بديد دست بر سر زده گفت اى بزرك اينحال چگونه بود ذو النون گويد صورت واقعه تقرير كردم گفت الهى شفقت تو در حق مستان چنين است با دوستان چگونه خواهد بود و به نيل درآمده غسلى برآورد و نعره‌زنان روى بباديه نهاد حكايت : در روضه از محمد بن على مرويست كه گفت مدتى در خاطر من بود كه سهل بن عبد اللّه تستريرا ضيافت كنم اما دليرى نميكردم تا روزى در بازار بمهمى اشتغال داشتم شيخ سهل را ديدم كه در بازار درآمده و قدرى بريان خريده در مصلى بست و روانگشت من ترك مهم خود كرده در عقب او روانگشتم و چنان مستغرق او شده بودم كه از خود غايب گشتم ناگاه ديدم كه شيخ بمسجدى درآمد من نيز داخل آنمسجد شدم آنموضع چنان در نظرم نمود كه گويا هرگز آنجا را نديده‌ام بالجمله شيخ آنطعام را بر زمين نهاده و دوگانه بگذارد و بيمارى در گوشه مسجد خفته ميناليد شيخ نزد او رفته عذر خواست كه بمصلحتى مشغول بودم از آنجهة دير آمدم پس او را بنشاند و آنطعام پيش او گذاشته انواع تفقد و تعهد بجاى آورد و از مسجد بيرون رفت درين اثنا من او را گم كردم و در ميان بازار متحير بماندم