مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

36

زينت المجالس ( فارسى )

پس محكمرا كه بر دلم نهاده‌اند برگيريد و موكل بيمحابا كه بر سرم كرده‌اند دفع نمائيد غايت كرم باشد شيخان سر بر زمين نهاده گفتند خداوندا صيدى بدام ما ميآيد بلواح رحمت كرامت فرماى و بيگانه در ايندرگاه تو چه مينمايد مفتاح عنايت ارزانى دار هنوز اينمناجات تمام نكرده بودند كه پير گفت ايمهمانان مبارك‌قدم سر فرو برديد و ما را از هفت طبقهء دوزخ برآورديد و پير فى الفور زنار بريده مسلمانشد و عيال او با شانزده نفر از اقرباى پير ايمان آوردند و شيخ ابو عثمان چيزى با مريدان شيخ ابو حفص حداد گفت دوش نوزده چراغ كه افروخته بوديم يكى بجهة شيخ شما بود و هيجده ديگر براى رضاى خداى تعالى لاجرم روشنائى آن هيجده چراغ از تاريكى كفر بروشنائى اسلام رسيدند تا غافلانرا معلوم گردد كه من كان للّه كان اللّه له حكايت : آورده‌اند كه يعقوب ليث صفار نوبتى بيمار شد در معالجه او اطباء حاذق بذل جهد نموده عاقبت بعجز اعتراف نمودند به اركان مملكت گفتند كه بدعاى مشايخ كبار و همت افاضل روزگار توسل بايد نمود شايد كه اينمرض ببركت انفاس ايشان مفقود گردد از سهل بن عبد اللّه تسترى التماس نمودند تا در حق يعقوب دعائى فرمايد سهل دست بدعا برداشته گفت بارخدايا ذل معصيت او را به دو نمودى عز طاعت بندگانخويشرا نيز به دو نما آنگاه با يعقوب گفت محبوسانرا آزاد كن تا خداوند تعالى ترا شفا دهد يعقوب فرمانداد تا جميع محبوسانرا آزاد كردند همانشب مرض او روى در انحطاط نهاد و فرمود تا اموال موفور به خدمت شيخ بردند شيخ آن را رد كرده فرمود كه ما اينعزت بناگرفتن يافته‌ايم اگر ما را بدين ميل بودى دعاى ما باجابت مقرون نگشتى حكايت : آورده‌اند كه عامر بن عبد عيس در نماز بود كه شيطان بر صورت مارى آمده بر مصلاى او برآمده و در زير پيراهن رفته سر از گريبان وى بدر آورده عامر قطع نماز نكرده حضورش بتفرقه مبدل نگشت گفتند ترا اينقوت قلب از كجا حاصل آمده كه از مارى چنين نترسيدى گفت شرم ميدارم كه در محل نماز و موقف راز به غير از خداوند بىنياز از ديگرى ترسم و چون معويهء ابو سفيان بتغلب بر ولايت اسلام مستولى گشت عامر بن عبد عيس را بواسطهء ولاى مرتضى از شهر بيرونكرده عامر از شهر بيرون آمده ميرفت تا بكوهى رسيد بر جبل آمده بنشست و بقرائت قرآن اشتغال نموده تا آفتاب غارب گشت و هنگام شام كه وقت خيل ليل تاختن آورد طلايع ظلام آشكارا شد راهبى كه در آنحوالى بود و در صومعه خود نشسته نزد عامر آمده