مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

29

زينت المجالس ( فارسى )

من آمد و گفت اى پدر امشب بغايت گرمست اجازه فرما تا كوزه آب جهة تو در بلندى بياويزم كه سرد گردد و ترا از آشاميدن آن لذتى روى نمايد من اجازت دادم و بعد از لحظهء كه چشمم گرم شد در خواب ديدم كه يكى از حوريان جنت در غايت حسن و جمال ميگذرد از او سؤال نمودم كه از آن كيستى جواب داد از آنكه در دنيا آب سرد نياشامد من از خواب برخواسته كوزه را برگرفته بر زمين زدم جنيد گويد كه سفالهاى آن را بر زمين افتاده ديدم و سرى هشتاد سال حيات يافت در سنهء مأتين و خمسين و خمس درگذشت و ديگرى از كبار مشايخ ابو النصر بشر بن حارث الحافى است او در اصل از مرو است و در بغداد ساكن بود و در سنهء مأتين و عشرين و سبع هم در بغداد متوفى گشت و سبب قرب او بدرگاه آنشد كه نوبتى بر اماق ميرفت كاغذ پارهء بنظرش درآمد كه بر آنجا نوشته بود « بسم الله الرحمن الرحيم » آن را از خاك برداشته خاك از او دور كرد و آن را مطيب ساخته در شكاف ديوارى نهاد همانشب در خواب ديد كه بجزاى آنكه نام خدايرا مطيب گردانيدى خداوند ذو الجلال ترا در دنيا و آخرت مطيب ساخت و او را براى آن بشر حافى گويند كه پيوسته پاى برهنه سير مينمود و ميفرمود كه زمين بساط پادشاه بيمانند و همتاست بر بساط پادشاهان با كفش قدم نهادن ترك ادبست و در آنمدت كه پاى برهنه در بغداد سير مينمود هيچ حيوانى در كوچه و بازار روث نيفكند تا قدم او ملوث نگردد و بعد از سى سال شخصى سرگين اسب در كوچه ديد فرياد برآورد كه بشر وفات يافته چون تفحص نمودند او را در ويرانهء يافتند كه برحمت الهى و اصل شده بود از او پرسيدند كه تو اينمعنى از كجا دانستى جواب گفت كه دانستم تا او در حيات باشد هيچ حيوان در كوچه و بازار سرگين نيندازد و امروز روث اسب در بازار مشاهده شد موت او نزد من بتحقيق پيوست و بعد از وفات او را بخواب ديدند پرسيدند كه خداى با تو چه كرد گفت خطاب آمد كه اى آنكه در دنيا طعام و شراب بمراد و آرزوى خود ننوشيدى اكنون آنچه دلخواه تو باشد اينجا مهيا است گويند بشر را مدتها آرزوى باقلا بود و نخورد و ديگرى از مشايخ طريقت ابو عبد اللّه حارث بن اسد الحاسبى بود كه در زهد و تقوى و ورع و عبادت فريد عصر بود و در بصره تولد او اتفاق افتاد و در بغداد فى سنة ثلاث و اربعين و مأتين وفات يافت آورده‌اند كه از پدر بابو عبد اللّه مبلغ هفتاد هزار درهم ميراث رسيد