مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
18
زينت المجالس ( فارسى )
آتش نمرودى بر وى گلستان شد و اينمعنى از غايه شهرت احتياج بشرح ندارد و ديگر آنكه روزى در اثناى مناجات فرمود « رب ارنى كيف تحى الموتى » يعنى خدايا به من بنما كه چگونه اجزاى از هم فروريخته و استخوانهاى از يكديگر گسيخته موتى را بهم عقد ميفرمائى و درو ايجاد حيات مينمائى خطاب رب الارباب در رسيد كه « أولم تؤمن » آيا ايمان نياوردهاى « قال بلى و لكن ليطئمين قلبى » پس فرمان در رسيد كه چهار مرغ بدست آورده و آنها را ذبح نموده رئوس طيور اربعه را بگذارد و اعضاى آنها را درهم بكوبد تا به يكديگر مضمحل و مخلوط شوند و اجزاى مرغانرا چهار حصه كرده هر حصه را بر قله كوهى بزرگ گذارد و رأوس آنها را بر دست گرفته هر مرغيرا بناميكه دارد بخواند تا قدرت الهى مشاهدهء او گردد و ابراهيم باز و طاوس و خروس و غرابرا بچنك آورده بموجب فرموده عمل نمود و رأوس طيور اربعه را بدست گرفته گفت اى باز و ايطاوس و ايخروس و ايغراب ناگاه مشاهده كرد كه از قلهء هر جبل پارهء از اجزاء و اعضاى آنمرغان برخواسته در روى هوا به يكديگر منضم شدند و بطريقيكه اول بودند بالوپر پيدا كرده متوجهء سرهاى خود شدند بدنها با سرها اتصال يافته مرغان حيات كامل يافتند و بپريدند . معجزهء ديگر آنكه چون خليل الرحمن از مملكت بابل كه عبارت از عراق عربست و مولد و منشاء آنحضرت بوده بجهة مزاحمت نمرود هجرت نمود و بنواحى فلسطين بموضعى افتاد كه تا معمورى مسافتى قطع ميبايست كرد و چون مأكولات ايشان تمام شد حضرت خليل الرحمن جوال برداشته بطلب گندم بيرون آمد و اصحابرا در آنجا گذاشت و چون نقدى نداشت كه چيزى بدست آورد در آن بيابان متحير شده ندانست كه چكند عاقبت جوال را پر سنك كرده بياورد تا دلها جر و ساره تسلى يافته كه گندمست چون به منزل رسيد از انفعال بخواب رفت ساره و هاجر سر جوال باز كرده آن را پراز گندم يافتند قدرى برداشته دست آس كرده نان پختند ابراهيم بيدار شد او را بنان خوردن استدعا نمودند ابراهيم پرسيد كه چه خورم ساره گفت از آن گندم كه آوردى نان پختم ابراهيم درشگفت مانده بمراسم شكر منعم قيام نمود و قدرى از آنگندم را بجهة قوت خود نگاه داشت باقى را بزراعت صرف نمود و اينحكايترا بنوعى ديگر نيز روايت كردهاند و مآل هردو يكيست معجزاتيكه از يوسف صادر شده اول آنكه زليخا بدعاى آنحضرت جوانگرديد ديگر آنكه چون بدعوت قابوس بن