مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

14

زينت المجالس ( فارسى )

عتبه گويد او را از خانهء حجاج بيرون آوردم در راه با من گفت كه هيچ اميد چيزى به تو توانداشت گفتم آرزوى خود را بيان نماى شايد توفيق رفيق گردد و طريقه خير مسلوك دارم گفت و اللّه كه من با هيچ مسلمانى محاربه ننموده‌ام و ازينجرم كه به من نسبت ميكنند دورم در حق من احسانى فرمائى و بگذارى تا بوثاق خود روم و فرزندانرا وداع كرده شرط وصيت بجاى آورم و حقوق مستحقانرا رد كرده بامداد بگاه نزد تو آيم احسانى بموقع و لطفى بجاى خود باشد مرا از التماس او خنده آمد جواب نگفتم وى بار ديگر همان سخن را مكرر ساخت در دل من افتاد كه او را بگذارم شايد كه بازآيد يا قضيه او از خاطر حجاج محو گردد گفتم عهد كن بامداد بازآئى آن مرد پيمان را بايمان غلاظ تاكيد داده من او را رها كردم و چون از نظر من غيبت نمود به حال خود باز آمده از آن كار پشيمان شده با خود گفتم خويش را در مخاطرهء عظيم افكندم و در معرض سخط حجاج درآمدم و به خانه رفته صورت حالرا با عيال تقرير كرده مرا ملامت كردند آنشب درين تفكر مانند مار برگزيده بر بستر استر است نغنودم و چون طلايع صبح صادق از افق مشرق ظاهر شد آنمرد را ديدم كه ميآيد مرا عجب آمده گفتم ايجوانمرد اين چه اقدامست كه نمودى گفت هر كرا سعادت خداوند حاصل شده باشد چون در امرى با او جل جلاله عهد كند در نقض پيمان نكو شد پس او را نزد حجاج برده صورت حال را تقرير كردم گفت بخواهيكه او را به تو بخشم گفتم كرامت امير راست حجاج او را به من بخشيد من ويرا اطلاقكردم او مرا عذرى نخواسته روا نشد من متأثر شده گفتم مگر اينمرد را ديوانگى دريافته روز ديگر بازآمده عذر بسيار و شكر بينهايت تمهيد كرد و بر زبان آورد كه ديروز بجهة آن ترا ثنا نگفتم و شكر تو بجا نياوردم تا شكر تو با شكر خداوند عزوعلا مقرون نگردد ديروز با قامت شكر بارى مشغول بودم و امروز آمده‌ام تا شكر نيكوكارى بر تو بگذارم حكايت : آورده‌اند كه در مصر پادشاهى بود بغايت متكبر و جبار كه ببخت‌آزماى موسوم بود روزى جمعى از تجار نزد او رفته تظلم نمودند كه در حدود اينديار فوجى از دزدان خونخوار بر سر راه آمده اموال ما را غارت كردند پادشاه از خواص تفحص اين امر نموده گفتند در فلان بيابان حصاريست مستحكم و چهل مرد شجاع در آنجا بسر ميبردند و سردار ايشان شخصى است سانوح نام كه اسفنديار را بباد حمله چون اسفند