شهمردان بن أبى الخير رازى
181
روضة المنجمين ( فارسى )
كنذ الّا كى نظرها و اتّصالها [ ى ] سعود و نحوس و اجرام يكديگر معلوم كنذ و در همه نگرذ آن وقت آنچ صوابتر بينذ و بعلم و معرفت نزديكتر ، و بدليل و حجّت موافقتر ، بر آن حكم كنذ چه اگر برجى را هميشه بر يك رنگ نهذ چه طالع بوذ و چه زايل و چه آنك خذاوندش مشرق بوذ و چه آنك خذاوندش مغرب بوذ و چه آنك محترق بوذ درين همه نيكو ببايذ نگريستن و دانستن و ممازجات هريك معلوم كردن تا خطا كمتر افتذ و بصواب مقارنتر بوذ . مثالى : طالعى گرفتيم جوزا آمذ خذاوندش عطارد و خذاوند ساعت هم او بوذ و زهره با او و مرّيخ بهردو نظر داشت گفتيم [ جوزا ] ذو جسدين است بايذ كى دو بوذ و خذاوندش عطاردست با زهره واجب كنذ كى برنگ آسمان بوذ و درو سپيذى و بزينت و پاكيزگى و لهو به كار دارند و از بهر نظر مرّيخ تيز بوذ و سرخى دارذ پس درين نگاه كرديم تا كذام دو چيز بوذ برنگ آسمان و سپيذى و سرخى بر مركب و تيزى كى از بهر زينت و پاكيزگى به كار دارند گفتيم ناخن پير است بسيم و زر كرده . بيرون آوردن خبى : طالع بيرون بايذ آورن بدرجهء درست و همه ستارگان را مقوّم گردانيذن و خذاوند حد و وجه و ساعت و نهبهر و اثنا عشريه و دريجان معلوم گردانيذن ، اگر قمر به خداوند طالع يا حد يا وجه و ساعت پيوندذ ، خبى كرده است . پس اگر نظرى ندارذ و مقبول نباشذ خصوصا كى نحسان در اوتاد يا بى آن تعنّتى باشذ و نيز ممكن بوذ كى چيزى باشذ از حال و جوهر و از كيفيّت خويش بگرديذه باشذ چنانك اگر با اصل انداخته شوذ ( 167 ) هيچ بذان نمانذ . وجه جوهرها شناختن از دليل : جوهر خبى از طالع ، لون از خذاوند ساعت ، طعم از خذاوند حد طالع عدد از قمر و عطارد ، نو و كهن از ربعهاء فلك . بوى خوش و گنده : چون خذاوند طالع ساقط بوذ و نيّران و سعدان بذو نظر ندارند و يا رأس و ذنب بوذ بر نظر نحسان ، دليل كنذ بر چيزى گنده پس هرچ ازين كمتر شوذ حكم بر آن جمله كن . دانستن عدد : از درجهء قمر تا عطارد برگير از برج و درج و بنگر اگر جفت بوذ آن چيز از يكى افزونست مركّب ، و يا به چيزى پيوسته است و اگر فرد بوذ يك چيزست و اگر جفت بوذ . و در خانهاى منقلب دليل كنذ كى از دو افزونست بر عددهاى بسيار افتذ .