محمد غازي ملطيوي
62
روضة العقول ( فارسى )
حقّ ممالحت و حقوق مودّت ما را يا اين مقتول در حريم قبول جاى سازيد . جمله دوستان پسر از آن حال متفزّع شدند و از او اعراض كردند . پدر گفت : بيا تا به در نيم دوست من رويم . چون در بزدند ، نيم دوست به در آمد . صورت واقعه عرض دادند . گفت : وكنت و مكنت من اندك است و عرصهء خانه و آشيانهء من تنگ . يا كشته را به من سپاريد و شما جاى ديگر التجا آريد ، يا كشته را جاى ديگر بريد و شما پيش من عودت نماييد . پسر را گفت : برو تا اين مرده را جاى ديگر ترتيب رود و ما را پيش اين رفيق شفيق رجوع [ افتد ] . بعد از آن پسر را گفت : اين نيم دوست بود كه از صفاى ضمير يك طرف را متضمّن شد . بيا تا پيش دوست حقيقى و محبّ صادق رويم . چون آنجا رسيدند ، آن ينبوع وفا و مغرس صفا به شهود وجود ايشان بشاشت نمود ، بازرگان صورت حال عرض داد . آن منهل رأفت و مشرع عاطفت از روى انفاق و طريق اشفاق گفت : شعر نفسى فداءك لا لقدرى بل أرى * أنّ الشّعير وقاية الكافور حالى هر دو را در خانه آورد . بازرگان او را گفت : در اين حادثهء هايل و واقعهء غايل با ما چه خواهى كرد ؟ جواب داد كه : خود را جهت فراغ شما در معرض تلف و مورط فنا اندازم . بازرگان پسر را گفت : اگر دوست گيرى ، چنين گير . من دوست نيز از سر وفور كفايت و شمول درايت اختيار كردهام و در بوتهء اختبار از غشّ و ريب پاك گردانيده [ b 26 ] ، و به دست يقين از صحيفهء خاطر صورت تخمين پاك كرده ؛ از آن سبب ترا به دو هدايت مىكنم تا اگر در طوارق ليام و بوارق ايّام ابتلا يا بى ، و در عوايص دهر و عوارض روزگار گرفتار شوى ، در مساعدت تو جدّ نمايد و مرافدت را ميان بندد . اين بگفت و نفس نفيس خود را به جلوهگران خلد سپرد . شعر