محمد غازي ملطيوي
59
روضة العقول ( فارسى )
آن وفات و مرارت فوات به مذاق او رسيد ، در حال از فرزند تبرّا گرفت . برادر و زن او هم بر اين منوال . جوان مضطر شد . پيش دوست پدر رفت و احوال عرض داد . آن منهل صافى و آن كريم وافى جواب فرمود كه : من از لذّات عالم حظّ وافر يافتم و نفع و ضرّ و خير و شرّ جهان مشاهده كردم . دانستم كه اين دنيا مقرّ عنا و منزل فناست . هر كس كه بر اين كورهء بلا و مكمن جفا قدم نهاد ، او را كاس انتفا تجرّع بايد نمود . جهت حقّ ممالحت پدرت ، خود را از بهر تو هدف [ b 24 ] تير زوال و صدف درّ انتقال سازم . به طوع و رغبت پيش ملك الموت آمد . چون خلوص طويّت و صدق نيّت او ملك الموت مشاهده كرد ، او را بازگردانيد و طغراى بقا بر منشور عمر جوان كشيد . اين حكايت از آن اعادت افتاد تا معلوم گردد ، كه محبّ صادق و دوست مشفق به از قريب منافق و خويش ناموافق باشد . بيت دوستى كاو نوازدت از دل * به ز خويشى كه خواهدت در گِل ملك گفت : مرد خراسانى را از آن در سمط اوليا و سلك اصفيا كشيدم كه در حوادث و نوايب با من مشاركت نمايد ، چنان كه آن بازرگان اختيار كرده بود . ملكزاده گفت : اگر اعادت اين حكايت با ديگر ايادى مضاف فرمايى گردانيد لفظ مبارك مشكور باشد و خواطر بر ثنا مقصور . حكايت ملك گفت : شنيدم كه در بلاد هندوستان بازرگانى بود متموّل . پسر را گفت : از كثرت مال ، دوست مشفق و محبّ متّفق بهتر است . يك هزار دينار بستان و دوستان مخلص به دست آر ، تا وقت حلول غوايل و نزول نوايب با تو مشاركت نمايند ، كه قوام امور اين عالم را دوام متصوّر نيست ، و نعم اين محلّ فنا را خلود ممكن [ نه ] .