محمد غازي ملطيوي
مقدمه 8
روضة العقول ( فارسى )
معظّمات امور جمهور را معلوم شد . . . پادشاه . . . به مكرمت من بيفزود و مرا صدر وزارت . . . كرامت فرمود . . . چون در رتق و فتق . . . مملكت نظر افتاد ، ملكى ديدم قرين اختلال و طايفهاى محتال . . . مدّتى بر ترحيض دين و دولت . . همّت مصروف كردم . ( ص 14 ) چون يكچندى برآمد ، ليام از التقام بازماندند و منافع بىوجه ايشان . . . بريده شد ، جمله مستغيث و مستجير شدند و در افترا و بهتان و زور و عدوان قيام نمودند ، و سعى در سعايت بذل كردند و جهد در نكايت بغايت رسانيدند . به هيچوجه ضغيب ارانب مؤثر نمىشد و تضريب اضراب جايگير نمىآمد ، از آنكه پادشاه دانسته بود كه ايشان به لبن لوم تربيت يافتهاند . . . مدّتى با آن قوم لئيم و زمرهء زنيم مرا صحبت افتاد . ( ص 15 ) يكچندى به آن حئالهء ارذال بساختم . چون بر خزى ايشان واقف شدم و بر مكر ايشان اطّلاع يافتم . . . بىاختيار نفس به اضرار ايشان راضى شدم . امّا جهت حقّ نعمت ولىنعمت ، به آن احزاب حرص و عصبهء آز در ارتماز بودم . . . به معاونت جنود لم تروها بر ايشان تسلّط يافتم و اساس نخوت ايشان را بكلّى مهدوم گردانيدم . چون مدّتى در اين شغل قيام نمودم . . . انديشه كردم كه نبايد نفس از كيد و غدر ايشان منفعل شود . . . ( ص 15 ) من در اين فكرت بودم كه عنايت بارى تعالى به من محيط شد . . . به واسطهء اشراق انوار حضرت قدس ، فضاى نفس را از ظلام ظلمهء قوى پاك گردانيدم و به ذريعت تأييد الهى ، قريحت را از درن حرص ترحيض دادم ، از آنكه طلايع شيب بر طرف طراف عمر مقيم شد و نزديك آمد كه دست فنا گريبان حيات گيرد و وجود پاى در دامن عدم كشد . . . ( ص 15 ) دانسته شد كه وقت توبت و هنگام انابت است . از خدمت مخلوق اعراض بايد نمود . . . چون همّت بر اين عزيمت مقصور شد . . . فرزندم نظام الدين محمود . . . با خاطرى منكوب و ضميرى مكروب . . . به خدمت من پيوست و مرا گفت : . . . سبب اين استنهاض كيست و موجب اين تأهّب از چيستّ ؟ . . . او را گفته شد : پيش از زوال قدم دثار ندم بايد پوشيد . . . چون دانست كه از اعتراض او اعراض خواهد رفت . . . مرا گفت . . . ملازمت ركاب عالى را متأهّبام و مواظبت خدمت . . .