محمد غازي ملطيوي
38
روضة العقول ( فارسى )
نديدى . شعر و واد كجوف العير قفر مغرّر * به الذّئب يعوى كالخليع المعيّل آن غلام روى در آن بيابان نهاد . بعد روزى چند به سواد شهرى رسيد . جمعى انبوه ديد كه بر شتران او را استقبال نمودند و او را بر پيلى نشاندند [ b 12 ] و در شهر آوردند و به امارت تهنيت كردند . آن غلام شهرى ديد معمور ، آراسته به اخاير ذخاير موشّح و به بشاير عشاير مرشّح . دل بر تملّك آن بنهاد و بساط عدل مبسوط گردانيد و به عفت و ظلف تمشيت كار را تقديم نمود . روزى آن غلام خفته بود و خادمى به خدمت او نشسته و مىگريست . چون غلام بيدار شد ، او را گريان ديد ، به انواع تهديد و تشديد از او استكشاف حال فرمود . خادم جواب داد كه : كتمان اسرار از مواجب است و حفظ سرّ فريضه . غلام گفت : شعر لا تظهر السرّ الّا عند ذى كرم * فالسّرّ عند كرام النّاس مكتوم فالسّرّ عندى فى بيت له غلق * قد ضلّ مفتاحه و الباب مختوم بعد از آن با وى مواثيق عهد مؤكّد گردانيد و بنيان سوگند مرصوص كرد . چون اسباب ميثاق ممهّد شد ، خادم گفت : قاعدهء شهر ما آن است كه هر سال از اين بيابان غريبى آورند و او را تمهيد سلطنت و تقرير امارت دهند ، و بعد يك سال او را معزول گردانند و از [ آن سوى دريا گذرانند و بىاسباب معيشت بگذارند ] . او از غايت تعب و تسلّط سغب هلاك شود . من ترا جوانى لطيف و شخصى ظريف ديدم . دواعى رأفت و بواعث عاطفت مرا گريان كرد ، از آنكه با تو همان تقديم خواهند نمود كه با ديگران . غلام گفت : در اين اعلام از تو متضمّن منن و متقلّد منّت شدم . تو خاطر فارغ