محمد غازي ملطيوي
18
روضة العقول ( فارسى )
شعر كن حيث شئت تسر إليك ركابنا * فالأرض واحدة و أنت الأوحد سينهء گور خورد هر كه رود بر پى شير . امّا برادرم . . . الدّين حميد ، أنبته اللّه نباتا حسنا ، هنوز رياض عرض او از انواى تحصيل مرتوى نشده است ، و خاطر عزيزش بر جوامع علوم احتوا نيافته ؛ و معلوم است كه در غيبت حضرت شما او را حادى مشفق و هادى مرفق نباشد كه او را اليف فوايد و حليف [ a 15 ، P ] فرايد گرداند ، و در مطارح فضايل و مصارح فواضل مقام رساند . بايد كه پيش از نهضت ميمون كه خاتمت آن به خير مقرون باد ، او را از انفاس نفيس خود مجموعهاى ترتيب فرمايى كه مشتمل باشد بر دقايق معانى و حقايق علوم دنياوى و دينى ؛ و هرچه از طرف كه بدين دو طرف منوط باشد و در نظام اين دو مربوط ، مستوفى ايراد فرمايى تا اشتغال آن موجب اقبال او شود و تحصيل آن سبب تنفيل او گردد . چون معلوم شد كه خاطر او اين تغرّب را كاره است ، و ضمير او اين تروّح را منكر ، او را گفته شد كه انتقال از منزل و بال مهم است و ارتحال از مكمن و بال فريضه ؛ چه پيش از اين ملطيه مكان امانى و مغانى معانى بود و اكنون مجال محال و مقرّ ارذال است . در اين وقت در او ليس القبول إلّا للطّبول و لا الجمال الّا للجمال و لا الرّياسة إلّا لذوى الخساسة و لا العلا الّا لمنبع البلا و لا السّناء إلّا لمستحقّ العنا . فضل در او متروك است و فضول متبوع و صدق مردود و كذب مقبول ، فسحقا لسكّانها و بعدا او شحطا لأعيانها و شطّا . و دانى كه تلفيق را خاطرى بايد فارغ و ترتيب را ذهنى از شوايب خالى ، و در اين [ b 16 ، P ] حال ضمير من در كفايت امور دولت مشغول است و همّت من در تنظيم احوال مملكت موكول . با چندين حواجز [ آغاز نسخهء ليدن ] و حوايل ، چگونه توان اين تير به غرض رسانيد و اين تدبير به كمال برد ؛ از آنكه عقلا دانند كه اگر جو مغموم باشد و سحاب مركوم ، اشراق آفتاب را در عالم اثرى نتواند بود ؛ و نيز بيرون از اين عوايق كه نموده آمد ،