محمد غازي ملطيوي

15

روضة العقول ( فارسى )

نمىآمد . از آنكه پادشاه دانسته بود كه ايشان به لبن لوم تربيت يافته‌اند و به حجر شوم بزرگ شده و در عرصهء كيد نشو يافته . و ذات خبيث همه از خبث خبث تركيب پذيرفته . لانعم احوالهم و لا أمن اهوالهم . مدّتى با آن قوم لئيم و زمرهء زنيم مرا صحبت افتاد . [ b 13 ، P ] يكچندى به آن حثالهء اراذل بساختم . چون بر خزى ايشان واقف شدم و بر مكر ايشان اطّلاع يافتم ، گفتم : صحبة الأشرار تورث سوء الظّن بالأخيار . بى اختيار نفس به اضرار ايشان راضى شدم . امّا جهت حق نعمت ولىنعمت ، به آن احزاب حرص و عصبهء آز در ارتماز بودم و با ارداف قوى و اصحاب هوا در اجماز . بعد وجوم كمد و هجوم كبد ، به معاونت بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها ، بر ايشان تسلّط يافتم و بنيان رياست و اساس نخوت ايشان بكلّى مهدوم گردانيدم . چون مدّتى در اين شغل قيام نمودم ، معنى : لا تصحب الأشرار فإنّ طبعك يسرق عن طبعهم و أنت لا تدرى دامنگير شد . انديشه كردم كه نبايد نفس از كيد و غدر ايشان منفعل شود كه : النّفس عوّادة ، و بدان سيرت مذموم و سريرت شوم ايشان موافقت نمايد . من در اين فكرت بودم كه عنايت بارى تعالى به من محيط شد و رعايت حضرت جبروت به من قرين گشت ، اقبال بر من خواند : اصحب مع اللّه فإن لم تطق فاصحب مع من يصحب مع اللّه لتوصلك بركات صحبته الى صحبة اللّه . به واسطهء اشراق انوار حضرت قدس ، فضاى نفس را از ظلام ظلمهء قوى پاك گردانيدم . و به ذريعت تأييد الهى ، قريحت را از درن حرص ترحيض دادم . از آنكه طلايع شيب بر طرف طراف عمر مقيم شد و نزديك آمد كه دست [ a 14 ، P ] فنا گريبان حيات گيرد و وجود پاى در دامن عدم كشد و سراج وهّاج زندگانى از هبوب مرگ منطفى شود و شمع حركات از عواصف زوال افثا پذيرد . دانسته شد كه وقت توبت و هنگام انابت است . از خدمت مخلوق اعراض بايد نمود و از تردّد ملوك احجام را مفيد دانست . و از درن جرايم و وسخ جراير نفس نفيس را غسلى بايد داد و ذات ملوّث حرص را از خزى سيادت دنيا پاك