محمد غازي ملطيوي
13
روضة العقول ( فارسى )
من جدّ نمود . چون از تحصيل قرآن و علم اركان ايمان فارغ شدم ، خاطرم به نور هدايت متجلّى شد و ضميرم به نور عنايت متحلّى گشت . قريحت از شعف فضيلت در غليان آمد ، و طبع از ولوع براعت جوشان شد . از آنكه معلوم بود كه حلىّ الرّجال الأدب و حلىّ النّساء الذّهب . چون توقان فضايل راسخ شد و شوق فواضل شامخ گشت ، از معلّم استدار صوب صواب فريضه داشتم ، و استداد نصاب انتصاب از مرشد مهمّ شناختم . تا آنگه كه صفاى شمايل از نقاى فضايل حاصل آمد ، و من شريف فعال و لطيف مقال شدم . [ a 12 ، P ] در سوداى اشتغال يد بيضا نمودم . از آنكه دانستم كه من لم يتعلّم فى صغره ، لم يتقدّم فى كبره . چون روح معالى به مشام رسيد و رايحهء فضيلت به خاطر پيوست ، نفس را استعلا حاصل شد و طبع را استسنا به كمال انجاميد . امّا چون هنوز ريعان عمر بود و عنفوان شباب ، نفس را به خضرت دمن دنيا صغو افتاد و به زخارف عالم جافى طبع مولع شد كه : الشّباب شعبة من الجنون . قوّت بهيمى در مسارح غىّ چريدن گرفت و مادّهء نزوعى از رقوع دنيا ازدياد پذيرفت . نفس مسكين مطيع احاديث كواذب قوى شد ، و حسّ سليم رهين وساوس غوايب حرص گشت . اساطين شياطين آز بر من غالب شدند . همّت ، رايم مناصب دنياوى و نهمت ، شايم مناقب فانى گشت . طلب نظام دين تبرّع نمود و قصد خدمت سلاطين واجب . نفس نفيس در آن تكاسل مىنمود ، و كبح عنان مهمّ مىداشت . از آنجا كه نقصانى عقل بود ، حرّيت را طلاق دادم و عبوديت را در عقد آوردم ، و به حضرت پادشاه پيوستم . چون پادشاه قوّت براعت و كمال وراعت من بديد ، مرا جاه خطير و پايگاه نضير ارزانى داشت و بىتعلّل و تمطّل منصب انشا كرامت كرد . مدّتى در آن مهمّ قسيم و امر وسيم استقلال نمودم . و به واسطهء حوادث [ b 12 ، P ] دولت و مهمّات حضرت ، عرايس عوانس خاطر را بر ملوك اقطار و سلاطين امصار عرض دادم . چون اجانب جوانب را وفور دراست و شمول فراست من معلوم شد ، رغبت سلاطين در استعباد من بغايت رسيد ، و ميل