مؤلف مجهول
15
رستم نامه ( فارسى )
بدانست آن شاه شير خداست * سزاوار در شأن او لا فتى است پس آنگه سپهدار ايران سپاه * خراميد آمد درِ بارگاه [ b 17 ] بشد داخل بارگاه آن دلير * خرامان و خندان به مانند شير نمودند تعظيم او سروران * ستودندش از هر طرف مهتران سليمان بگفت اى سرافراز دين * شدى داخل فرقهء مسلمين خوشا حالت اى رستم پاكزاد * كه دوران ندارد چه تو كس به ياد خوشا حال پيران خوشا حال زال * كه دارند مثل تو صاحبكمال جهان شد به كام تو اى نامدار * مخور بعد از اين غم تو در هيچكار سپهدار ايران نمود آفرين * كه خالى مباد از تو روى زمين اساس مجوسى به هم برشكست * پس آنگاه بر كرسى زر نشست سليمان بپرسيد از گير [ و ] دار * كه چون بود رزم تو با آن سوار [ a 18 ] بدانست رستم كه دارد خبر * سليمان از آن رزم پرشور [ و ] شر بخنديد در دم به آواز گفت * گل گلشن دينم اكنون شكفت چه حاجت به نزد تو اى كامران * كه گشتى تو واقف ز كار جهان روا نيست اى سرور نامدار * به پيش تو تعريف آن كارزار مرا گفت آن سرور پاكدين * كه باشم تو را بندهء كمترين بفرما كنون آنچه فرمان توست * كه جان من و عهد و پيمان توست سليمان بفرمود كاى پهلوان * هميشه تو را باد روشن روان به ايران چه رفتى به خسرو بگو * كه در دهر جز نام نيكو مجو بگرد از ره و رسم دين مجوس * مكن گوش بر حرف گودرز [ و ] طوس كه تا نام يا بى به هردو جهان * ستايش كنندت كهان و مهان [ a 19 ] و گرنه ز ديوان سپاهى گران * فرستم كه تابَش نيارند سران بههم برزنم لشكر و كشورت * چه ايمان نيارى بكوبم سرت كنم تيره بر ديدهات روزگار * ز گودرزيانت برآرم دمار نماند نشانى ز آتشپرست * كنم نارت از پرتو نور پست پذيرفت رستم همه آنچه گفت * ز ايمان رستم گلِ دين شكفت