محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني

35

دستور الوزاره ( فارسى )

ماند . ( شعر ) اذا غدا ملك باللّهو مشتغلا * فاحكم على ملكه بالويل و الحرب الم تر الشمس فى الميزان هابطة * لمّا غدا برج نجم اللّهو و الطّرب * 34 پس به موجب اين مقدّمات لازم آيد بر پادشاه نيكو سيرت چون خواهد كه زهاب مملكت و رياض سلطنت از شوائب ظلم و حوادث وقايع صافى و تازه باشد ، و ممالك به فيض معدلت معمور و مغمور « 1 » ، و مكارم اوصاف خود به اظهار عدل و احسان بر جهانيان پاينده و روزافزون « 2 » كه به طالع سعد چنين دستورى كه صاحبقران جهان و دستور فارس و كرمان است اختيار كند . ( شعر ) هم كرده بر حكومت او مشترى قضا * هم بسته بر شهامت او محضر آفتاب به حمد اللّه به كمال ديانت و صدق مناصحت و راى صائب مذكور و به مكارم عادات و محاسن اخلاق موصوف و مشهور . ( شعر ) مشترى كِلك مشكبارش را * در بد و نيك پيشوا داند حرص كوتاه ديده در شب ياس * جبهتش مشرق رجا داند فى الجمله چون در آيينهء بصيرت به باصرهء رؤيت و رويّت مجامع فضايل و جوامع خصايل اين ركن دين و دولت و صدر اسلام و ملّت مشاهدت رفت « و قد صغّر الخبر الخبر » * 35 به ده خصلت خوب اين صاحب كافى از صدور و اكابر و وزراى غوابر مميّز و مستثنا بود و بر اين عدد كامله اقتصار افتاد در مراتب ، هرچند مآثر مفاخرش نامحصور است . امّا اغلب فضايل در اين خصال عشره چو گوهر در شمشير و معنى در لفظ مدرج است . حرف تخلّص : مقصود آنست كه آنچه از لطايف محامد و خصايل جميل در اسلاف و اخلاف برحسب اختلاف پراكنده بود و هست مجموعا در اخلاق حميدهء آن سرور دست « 3 » وزارت خود غريزى نشست . ( شعر ) و ليس من اللّه بمستنكر * ان يجمع العالم فى واحد * 36 به موجب اين قضايا واجب آمد اين خلال « 4 » و خصال در عقد انتظام و عقد التيام كشيدن تا مؤبّد و مخلّد ماند . الخصلة الاولى ، العقل و هو جوهر الاشياء و فيه قوّة مالكة لقوى النّفس و لسائر - الاحساس بمنزلة ضوء الشمس ، و تحمل شجرة العقل با نوار الفكر فتنفتح عن ثمار -

--> ( 1 ) . مغمور : غرقه ، پوشيده در آب . ( 2 ) . متن : روا ز افرون . ( 3 ) . دست : مسند . ( 4 ) . خلال : جمع خلّة : دوستىها و خويها .