مولانا محمد بن احمد بيغمى

54

داراب نامه ( فارسى )

گفت فردا شب با سپاهى سى هزار مرد بريشان شبيخون بريم . گفت پس چون چنين است بكارسازى مشغول شويد . سپاه بكارسازى مشغول شدند . آوازه در شهر ملاطيه افتاد كه شاه سيف الدوله به شبيخون خواهد رفتن . اين خبر فاش شد شماس و شماط نيز در زندان بشنيدند كه شاه سيف الدوله عزم شبيخون دارد . شماس گفت اى برادر عظيم بد بود اگر اهل ملاطيه شبيخون بر طرم‌تاش برند بيقين كه خيلى خرابى در آن سپاه واقع شود و اين از براى ما بدست . كاشكى املاق زندان‌بان با ما يكى مىشد تا اين خبر را بطرم‌تاش مىفرستاديم تا طرم‌تاش آگاه مىشد . از براى ما عظيم نيكو مىبود . شماط گفت بر هيچ‌كس اعتماد نيست . بر برادر اعتماد كرديم اين همه بلا بسبب او مىكشيم . املاق از آن ما بيگانه است ، برو چه اعتماد توان كردن ؟ شماس گفت بدان تعلق ندارد كه گاه مىباشد كه بر بيگانه بهتر اعتماد مىتوان كردن و بر خويشاوند نه . املاق را طلب كنيم . اول او را بسوگند بربنديم . بعد از آن با او در ميان نهيم . شايد كه كارى برآيد و اگر در سخن گفتن بد آيد با او نگوييم . پس آنكس را كه طعام براى ايشان مىآورد گفتند كه پهلوان املاق را پيش ما بفرست كه با او كار داريم . ميخواهيم كه پيغامى بشاه بفرستيم . آنكس آمد و با املاق گفت اى پهلوان شما را شماس و شماط طلب ميدارند . گفت ببايد رفتن ، شايد روزى رهايى يابند . در حال در پيش ايشان آمد و خدمت كرد . شماس گفت اى پهلوان املاق ، هيچ بر طرف ما عنايتى ندارى و پيش ما نمىآيى و در پيش شاه از براى ما بحثى نمىكنى . آخر ما درين بند و بلا دايم نخواهيم ماندن . آخر روزى بيايد كه ما از اين بند و بلا برهيم . املاق گفت اى مبارزان مرا در كار ملوك چه اختيار است . كاشكى كارى از دست من برمىآمد تا در حق شما بجاى مىآوردم . تا شما از اين بند و بلا رهايى مىيافتيد . شماس چون اين سخن بشنيد خرم شد . گفت ما را شفقت تو