مولانا محمد بن احمد بيغمى
52
داراب نامه ( فارسى )
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه از آن طرف شماس و شماط گفتند كه فردا چون از پيش شاه سيف الدوله بيرون آييم بدين كار مشغول شويم . آن روز و شب بگذشت . روز ديگر شاه سيف الدوله بر تخت برآمد و حكم كرد تا امراى حضرت شاه درآمدند و شماط و شماس نيز درآمدند . شاه سيف الدوله ايشانرا بنواخت و گفت خاطر پهلوانان از آن سخن شايد كه رنجيده باشد . مرا به شما توقع آنست كه با دشمنان مردانه بكوشيد و ما آنچه ميكنيم در دوستى ايرانيان و دشمنى روميان ، نه ار بهر تعصب است ، بلك از براى ناموس امانتدارى است ، كه ملك داراب پيش من فرستاده است كه عين الحيات پيش تو امانت است . ما مردم جوانمرديم و جوانمردان بايد كه امانت را نيكو نگاه دارند . خلعت بياريد و در تن پهلوانان كنيد . در حال خلعت آوردند و در تن پهلوانان كردند و شاه سيف الدوله ايشانرا بنواخت چنانك شماس و شماط عظيم از كار و كردار شاه سيف الدوله غافل شدند . چون لحظهيى برآمد از هر بابى سخن چند بگفتند . از ناگاه شاه سيف الدوله برخاست و در حرم شد . امرا خواستند كه پراگنده شوند ، ناگاه جمعى با تيغهاى كشيده با شموط پهلوان درآمدند . گرد شماس و شماط برآمدند و نعره زدند كه به حكم شاه دست به بند دهيد و اگرنه شما را پاره پاره كنيم . شماط و شماس هردو مست بودند و هيچ سلاحى نداشتند . [ چون ] شموط را بديدند بدانستند كه اين كار شموط است . بناچار دست به بند دادند . ايشانرا بربستند . در حال ملك و نيكاختر از حرم بيرون آمدند . امراى ملاطيه جمله بترسيدند كه ملك اين دم اين پهلوانانرا خلعت داد ، همين دم بند فرمود ، يا رب سبب چيست ! شاه سيف الدوله گفت اى بزرگان و اى پهلوانان شما را خوفى و بيمى نيست . من ايشانرا بگناه ايشان گرفتهام . پس هرچه رفته بود جمله را با آن بزرگان بگفت كه حكايت چون بود . جمله گفتند كه ايشانرا ببايد هلاك كردن ، كه هركه نان و نمك شاهانرا حق نشناسد لابد كه جزاى او « 1 » اين باشد . شاه سيف الدوله زن و بچه و مال و گنج
--> ( 1 ) - در اصل : ايشان .