مولانا محمد بن احمد بيغمى
42
داراب نامه ( فارسى )
تا خون برادر بخواهد . نتوانست ، كه او را نيز اجل رسيده بود ، هلاك شد . مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه تا فرو رفتن آفتاب شموط هفت مبارز را بر زمين زد . شاه سيف الدوله عظيم خرم شد و بسيار آفرين بر شموط كرد . چون شب قريب شد آواز طبل آسايش برآمد . سپاه از هم بازگشتند . شموط به خدمت شاه سيف الدوله آمد . سيف الدوله بسيارى انعام شموط كرد و او را بنواخت . بسپاه فرود آمدند و بكارسازى حرب مشغول شدند . آن شب همه شب پاس هم بداشتند تا چون آفتاب برآمد باز آندو سپاه از جاى برجستند و غرق آهن و پولاد شدند و مركبان جنگى را در زير برگستوان كشيدند و علمهاى كينه برافراشتند ، و كوس جنگ فرو كوفتند ، و نقيبان صفها از هردو طرف بياراستند . اول كسى كه عزم ميدان كرد پهلوان شموط بود . در ميان ميدان درآمد ، طريد كرد و جولان نمود و مبارز خواست . گفت منم شموط دلاور بنده و چاكر شاه سيف الدوله . طرمتاش گفت كه مرد و مردانه در ميدان او رويد كه از مبارزان ملاطيه است . جوانى « 1 » نامى كه در آن سپاه بود ، كه او را جلد نام بود ، مرد نامدار بود ، مركب در ميدان جهانيد و سر راه بر شموط گرفت و از گرد راه به نيزه حمله كردند . چون به نيزه كام نيافتند بناچار دست بتيغ كردند و لحظهيى بكوشيدند تا عاقبت شموط درآمد و يك تيغى براند و جلد رومى را بر زمين زد . جلد را برادرى بود لازم نام ، در ميان ميدان درآمد و عظيم مىگريست و شموط را دشنام ميداد . شموط گفت اين كس كه كشته شد از آن تو چه بود كه عظيم مىگريى ؟ گفت برادر من بود كه هلاك شد . شموط گفت راست گفتى تو در فراق برادر نتوانى بودن . اما برادرت را پيش تو نتوان آوردن ، اما ترا پيش برادر توان فرستادن كه برادرت بر در دوزخ انتظار تو ميكشد . لازم در غضب رفت ، گفت من بدان آمدهام كه خون برادر از تو طلب كنم ! شموط گفت بارى نامت چيست ؟ بگو ! گفت مرا نام لازم است . شموط گفت پس بر ما لازم
--> ( 1 ) - در اصل : جوان .