مولانا محمد بن احمد بيغمى

33

داراب نامه ( فارسى )

بملك داراب بايد رسانيدن . [ پس ] ليلى را برداشتند و به خدمت ملك داراب آوردند و او را بملك داراب نمودند و آنچه رفته بود بملك داراب بگفتند . جمله بر ليلى آفرين كردند . ملك داراب خيلى انعام بليلى كرد . گفت نصر بن عدل را طلب كنيد . هرچند كه طلب كردند نيافتند . از ملك مسروق سؤال كردند ، گفت من نمىدانم . در آن دم كه آواز جنگ برخاست من او را نديدم . چون نيكو معلوم كردند كه در آن‌وقت جنگ كردن او را خبر شده است ، از حال گلبوى و بهمن زرين‌قبا ، او بر سر ايشان تاختن كرده و ايشانرا گرفته و از آن دروازه‌يى كه به دو تعلق داشته ، كه چاكران او بدان دروازه بودند ، از آن دروازه با چاكران خود بدررفته و ايشانرا برده است . ملك داراب فرمود كه از چهار طرف بطلب او برويد و او را بگيريد و بياريد . لشكر بطلب او بيرون رفتند به دو نرسيدند و ندانستند كه از كدام راه رفته‌اند . آمدند و ملك داراب را خبر كردند . ملك داراب گفت كه عاقبت پيدا شوند ، حاليا شما در كار ديگر باشيد . هرچند كه بهمن زرين‌كلاه از براى برادر عظيم ملول بود ، اما هيچ فايده نبود كه بسيار طلب كرده بودند و هيچ‌كس هيچ خبر از ايشان نمىداد . ملك داراب مال و گنجى كه در شهر دمشق بود ، بيرون آورد . پيش‌انديش وزير را كه مسروق بن عتبه در بند كرده بود - از براى آنكه او را در جنگ كردن ايرانيان منع كرده بود ، و مدتى بود كه او در بند بود - ملك داراب او را از زندان بيرون آورد و انعام كرد و خلعت داد . از مال و گنج ملك مسروق او آگاهى داشت ، جمله را بدست ملك داراب داد و ملك داراب بر لشكريان بخش كرد . بعد از آن ملك داراب گفت كه ما را زودترى بملاطيه بايد رفتن كه شنيده‌ام كه سپاه عظيم از دياربكر و سيواس و ارزنجان بدوستى قيصر روم و دشمنى ما بر طرف ملاطيه آمده‌اند ، كه تا شاه خوبان عين الحيات را از شاه سيف الدوله بستانند و وليد بن خالد را از بند بدر آرند و بر طرف قيصريه ببرند ، كه سرور يمنى آنجاست . دانم كه هنوز فتنه