مولانا محمد بن احمد بيغمى
32
داراب نامه ( فارسى )
واى بر جان كسى كه بر رعيت دمشق جور كند يا يكى را زيانى و المى برساند . رعيت بشنيدند . ايمن شدند و دعا بر جان ملك داراب كردند . چون خلق پراكنده شدند ، بعضى را بگرفتند و بعضى پراكنده شدند و بعضى هلاك شدند و بعضى زينهار خواستند . فيروز شاه و مظفر شاه و فرخزاد و بهزاد و پهلوانان پيش ملك داراب جمع شدند . ملك داراب بهزاد را بنواخت و از حال او سؤال كرد . بهزاد آنچه بر سر او گذشته بود ، جمله را بگفت . از محبت و شفقت جواندوست قصاب و جوانمردى او كه كرده بود ، جمله را حكايت كرد . ملك داراب آفرين بر جان جواندوست قصاب كرد و او را بنواخت و سپهسالارى دمشق را به دو داد و حكم كرد كه برويد و بهمن زرينقبا را بياريد و گلبوى وفادار را بياريد كه خيلى كرم و مروت در حق ياران ما كرده است . جواندوست قصاب و بهروز عيار هردو دويدند بخانهء ليلى ، چون برسيدند ليلى را ديدند ، جامه دريده و در ميان خاك نشسته . جواندوست قصاب گفت اى مادر چه جاى عزاست كه يزدان كار ما را راست آورد و مراد ما برآورد . ملك داراب شهر دمشق را گرفت و ما را انعام كرد و سپهسالارى دمشق را به من داد . اينك بطلب پهلوان بهمن زرينقبا آمدهام كه او را پيش ملك داراب ببرم . تو در ماتم چرايى ؟ ليلى گفت اى فرزند من آمده بودم كه خبرى بازدانم ، همسايهام رفته و غمازى كرده است و نصر بن عدل را آورده است و بهمن زرين قبا را با گلبوى و عنبر گرفتهاند و بردهاند و خانهام را غارت كردهاند . هرچند كه آن حرامزادهء غماز كه اين غمازى كرده بود ، در ميان بهلاك آمده است ، اما خانهء من خراب شد « 1 » . جواندوست قصاب و بهروز عيار چون اين حكايت بشنيدند عظيم ملول شدند . گفتند اى مادر هيچ انديشه مكن كه خانهات به جهت ما خراب شد ، ما از ملك داراب و فيروز شاه از براى تو انعام بستانيم ، اما « 2 » زودتر اين خبر را
--> ( 1 ) - در اصل : اما بايد . ( 2 ) - در اصل : اما بايد .