مولانا محمد بن احمد بيغمى
30
داراب نامه ( فارسى )
در بيرون ايوان جنگ مىكند ، نوعى كنيد كه شما نيز خود را بيرون اندازيد تا به اتفاق حرب كنيد . فرخزاد چون بشنيد كه بهزاد زنده است خرم شد . پس بضرب تيغ خلق را دور ميكرد و عزم در بارگاه كردند . ملك مسروق در حرم جست و گفت هيچ نميدانم كه نصر بن عدل كجا رفت كه عظيم فتنهيى برخاست ! اين بگفت و سوار شد و بفرمود تا كوس فرو كوفتند و ناى در دميدند و خلق شهر بر در ايوان جمع آمدند . فرخزاد و سيامك و آن جوانان كه از در بارگاه مسروق بن عتبه بيرون آمدند ، صد هزار آدمى از لشكرى و غيره آنجا جمع آمده بودند ، و بهزاد و بهمن زرينكلاه و رستم اردستانى و شيرينسوار طالقانى و آن ديگر مبارزان جولانى در حرب بودند كه فرخزاد با سيامك نيز با آن مبارزان بيرون آمدند و نعرها زدند و بر پشت مركبان سوار شدند و بنام ملك داراب تيغ در اهل دمشق نهادند . راوى داستان روايت مىكند كه ملك داراب در بيرون شهر انتظار فرخزاد و آن مبارزان مىكرد . رو بطيطوس حكيم كرد و گفت اى خردمند ، يك بار در علم آسمانى از اختر بلند سؤال كن كه حال فرخزاد چيست ؟ طيطوس حكيم اسطرلاب زرين برابر آفتاب بداشت و ارتفاع بگرفت و نيكو تأمل كرد . گفت كوس حربى فرو كوبيد كه فرخزاد در ميان درياى خونست و حرب مىكند و هماكنون شهر دمشق را خواهيم گرفتن . ملك داراب حكم كرد تا گورگهء جنگ فرو كوفتند . سپاه آگاه شدند كه جنگ مىبايد كردن . جمله سوار شدند و رو بكنار خندق نهادند . اهل شهر آگاه شدند كه سپاه ايران قصد كنار حصار كردند . اين خبر بملك مسروق بن عتبه كردند . گفت برويد و مگذاريد كه ايرانيان در شهر درآيند . باشد كه ما اين قوم را بدست آريم . يكى گفت اى خداوند ، بهزاد نيز بر در بارگاه پيدا شد ، با فرخزاد اتفاق كرد ، اينك در حربند . ملك مسروق گفت هيچ نميدانم كه نصر بن عدل بكجا رفت كه هيچ پيدا نيست . جواندوست قصاب نيز حرب ميكرد . نعره بر اهل دمشق زد كه اى خلق شهر منم جواندوست قصاب . شما را نصيحت ميكنم