مولانا محمد بن احمد بيغمى

23

داراب نامه ( فارسى )

اين مركب از آن نصر بن عدل است . مبادا كه بشناسد . بهزاد گفت اگر نيز بشناسد ، ما كه هم‌اكنون خود را آشكار خواهيم كردن ! از براى پهلوان بهمن زرين‌كلاه هم مركبى حاصل مىبايد كردن كه او نيز سوار شود . آن جوانان همچنان بر در آن رباط ايستاده بودند ، انتظار فرخ‌زاد مىكردند كه گدار فرخ‌زاد بر در آن رباط بود . ايشان در انتظار . اما به حكم ملك مسروق بن عتبه در شهر دمشق را برگشودند و فرخ‌زاد را با آن هفت پهلوان در شهر درآوردند و باز در شهر را بربستند . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون فرخ‌زاد در شهر دمشق درآمد و خلق شهر جمله با سلاح بودند ، فرخ‌زاد را در ميان گرفتند و آن هفت مبارز در قفاى فرخ‌زاد مىآمدند تا بر در آن رباط رسيدند كه بهزاد با آن مبارزان آنجا بودند . به‌روز عيار گفت اينك فرخ‌زاد رسيد و آن جوانانى كه در عقب فرخ‌زاد مىآمدند ، جمله را بشناختند . به‌روز گفت حاليا آشنايى مدهيد تا بر در ايوان رويم . ايشان نيز در عقب روان شدند . خلق از هر طرف مىدويدند . فرخ‌زاد عمود گران بر دوش نهاده بود و چون رستم زال ميرفت . خلق شهر از مبارزى فرخ‌زاد ميگفتند . بهزاد و آن عياران نرم نرم از عقب ايشان مىآمدند . سوار و پيادهء بسيار بودند . هيچ‌كس را پرواى بهزاد نبود . آن عياران با بهمن زرين‌كلاه و جواندوست قصاب در ركاب بهزاد ميرفتند تا در ايوان ملك كى رسند . اما مؤلف اخبار گويد كه پهلوان بهزاد با آن عياران از خانهء ليلى بيرون آمدند . و بهمن زرين‌قبا را با گلبوى در آن خانه تنها بگذاشتند . بهمن زرين‌قبا بليلى گفت ؛ اى مادر تو نيز بيرون رو و از بهزاد خبرى بياور . ليلى نيز بيرون آمد . گلبوى و بهمن زرين‌قبا يك جا ماندند . بهمن زرين‌قبا گفت اى ملكه ، خيلى زحمتها از بهر ما كشيدى ، رحمت يزدان بر تو باد . من نيز چندانك زنده‌ام هرگز وفاى ترا فراموش نكنم و كسى ديگر بر تو نگزينم . گلبوى گفت اى پهلوان تقدير خداى تعالى چنين بود كه من به بلاى عشق تو گرفتار شوم و بسبب عشق تو