مولانا محمد بن احمد بيغمى

21

داراب نامه ( فارسى )

ملك داراب بر ما شفقت مىكند يكى را از مبارزان خود بفرستد تا ما با او سوگند خوريم و بعد از آن به خدمت بياييم ، و اگرنه چنين باشد لابد از بيم جان خود چندانك جان داريم بكوشيم تا عاقبت چه شود . ملك داراب چون بر مضمون نامه واقف شد گفت اى طيطوس حكيم ، تو چه مصلحت مىبينى ؟ اگر كسى را بفرستم مىترسم ، كه بر قول و فعل ايشان اعتماد ندارم ، و اگر نفرستم شايد كه راست گويند ، از بيم جان و خوفى كه دارند ، بيرون نتوانند آمدن . ناچار جنگ كنند . هركه بهلاك آيد خون ايشان در گردن من است . پس البته كسى را ببايد فرستادن كه اگر راست گويند خود نيك ، و اگر نوعى ديگر باشد لابد بهزاد هركجا باشد در آن جنگ‌گاه « 1 » پيدا شود و ما نيز از بيرون جنگ دراندازيم و شهر دمشق را بگيريم . آنچه بديشان رسد سزاى ايشان باشد . فرخ‌زاد برخاست و خدمت كرد و گفت بتاج و تخت ملك كه قرار نگيرم و آرام نيابم كه تا من در شهر دمشق نروم و از حال بهزاد معلوم نكنم . ملك داراب گفت چون ميروى كسى را با خود ببر كه تنها نباشى . فرخ‌زاد گفت هركه مىآيد بيايد . هفت جوان برخاستند كه هر هفت نامدار عالم بودند . راوى اين داستان كهن روايت مىكند كه ازين هفت تن يكى رستم اردستانى بود . برخاست كه من بروم ؛ و ديگر جهر دلاور بود و يكى فهر دلاور بود و ديگر سيامك سيه‌قبا بود و ديگر شيرين‌سوار طالقانى بود و ديگر شهمرد نهروانى بود و ديگر قاهر شاه بود . اين هفت مبارز بودند كه هريكى در روز جنگ هريك خود را بر ده هزار مرد زدندى . غرق سلاح شدند . فرخ‌زاد پولادپوش شد و از ملك داراب اجازت طلب كردند و رو بر كنار خندق نهادند . خلق شهر دمشق از پير و جوان جمله بر كنار بارو بودند . ديدند كه هشت جوان سوار از سپاه ايران جدا شدند و رو بر كنار خندق نهادند تا قريب خندق

--> ( 1 ) - در اصل : جنگاه .