مولانا محمد بن احمد بيغمى

59

داراب نامه ( فارسى )

و رجوع حمالى به دو كرد . فرخ‌زاد بهر نوبت چندان برمىداشت كه بار دو حمال بود . تا چند روز برين قصه بگدشت . روزى فرخ‌زاد از باغ آمده بود ؛ شلهء سبزى آورده بود ، بغايت سرخ و سفيد گشته بود ، چنانك در ايام بهاران كه ژاله بر روى گل نشيند عرق بر جبين فرخ‌زاد نشسته بود . نيك‌مرد سبزىفروش كه در فرخ‌زاد نگاه كرد آن رخسار گلگون و آن قد موزون ، آن چشمهاى مخمور و آن عارض كافور او را بديد ، خرم شد . گفت : اى جان ! خداى تعالى ترا از چشم بد در امان خود نگاه داراد ! يك لحظه درين دكان قرار گير و اگر مشترى سبزى خواهد به فروش ؛ من به خانه بكارى ميروم . فرخ‌زاد گفت : روا باشد . پير برفت و دكان به دو گداشت . فرخ‌زاد بجاى نيك‌مرد بنشست . خلق شهر در گدار بودند ، هركه را چشم بر آن سر و شكل فرخ‌زاد مىافتاد پايش به گل فرو ميرفت و در آن محل مىايستاد و آن حسن و جمال فرخ‌زاد را تفرج ميكرد كه زمرد لعل آبدارش آب زمرد و قيمت لعل مىشكست و بلعل شكربار معجز مسيح آشكارا ميكرد و بقامت چون سرو قيمت سرو روان مىبرد ، و چشمهء نوش در دهان چون ميم عقيقين مىگشاد و لعاب نحل در ميان سين سيمين نهان مىگردانيد . دهنش چشمهء نوش است و درو * از سخن ماء معين مىسازد نيست چشمه صدفست از پى آن * در صدف درّ ثمين مىسازد نه چو حلقست و چو خاموش شود * باز از آن حلقه نگين مىسازد نه كه ميم است و چو خندان گردد * ميم را مخرج سين مىسازد نه كه پستست « 1 » و گه بذلهء نغز * مغزهاى شكرين مىسازد تو گفتى از غايت طراوت و لطافت تن آب پيكر او از خاك تيره بهره ندارد شعر : روانش خرد بود و تن جان پاك * تو گفتى كه بهره ندارد ز خاك و از كمال لطافت عارض آتش مثال او نقاب شاهدان چمن « 2 » چون باد هوا در بصر نمىآيد ؛ بيت :

--> ( 1 ) - پستست : پسته است ( 2 ) - گويا « نقاب شاهدان چمن » در اين عبارت زائد باشد .