مولانا محمد بن احمد بيغمى
57
داراب نامه ( فارسى )
آرزوى نان و سبزى شد ، خواستن امكان نداشت كه بار منت بر گردن آزاده مردان از قلهء احد گرانترست ، و طعنهء خواست از مردم سفله جور گرسنگى از آن بهترست ، بيت : به ناخن سنگ بركندن ز كهسار * به از حاجت بنزد ناسزاوار به دريا غرقه گشتن همچو ماهى * از آن به كز وزغ « 1 » زنهار خواهى فرخزاد به چشم حسرت در آن نان و سبزى نگاه ميكرد و ميگدشت . گويند كه آن دكان از آن پيرى بود نيكمرد نام ، مردى مشهور بود و خلق شهر را با او ميل خاطر بود ؛ در آن حالت آن جوانرا بدان نوع بديد ، فرخزاد را طلب كرد ، فرخزاد پيش آن پير سبزىفروش آمد و سلام كرد . نيكمرد فرخزاد را پرسش كرد ، گفت : مىنمايد كه غريبى ! گفت : بلى غريبم و گرسنه . نيكمرد او را در اندرون دكان درآورد و از بهر او نعمتى پرداخته بياورد تا فرخزاد به اشتهاى تمام بخورد . چون دست باز داشت پير سؤال كرد كه بيا و از حالت بگوى كه از كجايى و بدين حال چرايى ؟ حكايت كردن فرخزاد در پيش نيكمرد : فرخزاد گفت : از ملك ايرانم . با برادرم باسم تجارت درين ديار آمده بوديم ، دزدى چند بر ما زدند ، جنگ كرديم ، شب بود ، من زخمى بر كلهء سر خوردم ، مركب نيك داشتم ، مرا از ميان جنگگاه « 2 » بر كنار انداخت ، بگلبانى رسيدم ، گلبان كرم كرد و مرا بدين شهر آورد ، اسب و سلاح آنچه بود فروختم ، تا معالجهء زخم سرم كنم ، چندانكه زر بود جراح و پير رباطى گردم مىگرديدند و تيمارم مىكردند ، اكنون كه زر نماند جمله از من روى گردانيدند و مرا در آن حجره تنها بگداشتند . لشكر غم بحريم جان شتافته ، و آب ديده بموج شعلهء سينه باوج رسانيده ، بيت : يك سينه و صد هزار شعله * يك ديده و صد هزار باران امروز از غايت بىنوايى بيرون آمدم ، به خدمت تو رسيدم . اين بگفت و آب در ديده
--> ( 1 ) - در اصل : وزق . ( 2 ) - در اصل جنگاه . رجوع شود بحاشيهء ص 52