مولانا محمد بن احمد بيغمى
48
داراب نامه ( فارسى )
چو فيروز شه زو نشانى نديد * قد سروش از باد فرقت خميد دلش درد كرد از غم آن جوان * كه بودش ورا همچو جان مهربان « 1 » قادر شاه شاهزاده را تسلى ميكرد ، بيت : به دو گفت قادر شه : اى سرفراز * بيزدان پاك و بداناى راز كه دارم سر خدمت پادشاه * به بر و ببحر و بهر جايگاه بهر كار باشم ترا ياورا * به اندوه و شادى و خير و شرا تو شاه جهانى و من بندهام * بهر چه تو گويى سرافگندهام كمر بسته در خدمتت تا يمن * بيايم ، بكوشم بهر انجمن كه تا شاه خوبان عين الحيات * كنم حاصل اى شاهزاده برات « 2 » بناچار از آن مقام رو در آن بيابان نهادند و رفتند . گويند كه قادر شاه را غلامى بود كه اين راه را ديده بود ؛ دليل راه ايشان آن غلام بود و آن غلام در آن جنگ كشته شده بود و ايشان راه نمىدانستند كه چون بايد رفتن . گويند كه سه شبانهروز برفتند ، از ناگاه بكنار دريايى برسيدند . در آن محل كه ايشان رسيدند كشتى عظيم بر كنار ساحل بود و جمعى از بازرگانان بر كنار ساحل گرد آمده بودند ، مىخواستند كه در كشتى درآيند كه آن دو سوار رسيدند . قادر شاه پيش آمد و بر آن جمع بازرگانان سلام كرد ؛ بعد از آن سؤال كرد كه عزم كجا داريد ؟ ايشان گفتند كه ما بملك يمن ميرويم بدان جهت كه راه خشكى دزدان و صعلوكان هستند ، در كشتى به دريا ميرويم كه ايمنتر باشيم . قادر شاه با فيروز شاه گفت كه : اى شاهزاده ، اينها به يمن ميروند ، مصلحت در آنست كه با ايشان هم راه بيمن برويم به راه دريا ، بهتر ازيشان همراهى نخواهيم
--> 1 و 2 - اين ابيات چنان كه مشهودست مربوط باصل داستانست و بعيد نيست كه يا مؤلف آنها را ساخته و در كتاب آورده باشد ، يا آنكه از دارابنامه روايت منظومى وجود داشت و مؤلف از آن استفاده ميكرد . اين استفاده تا آخر كتاب ادامه دارد و چندين بار تكرار مىشود .