مولانا محمد بن احمد بيغمى

46

داراب نامه ( فارسى )

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر * آرى شود و ليك به خون جگر شود « 1 » گويند صبر كن كه ترا صبر بر دهد * آرى دهد و ليك بعمر دگر دهد من عمر خويشتن بصبورى گداشتم * عمرى دگر ببايد تا صبر بر دهد « 2 » بناكام صبر بايد كردن تا بعد ازين چه شود . سياوش نقاش گفت كه من كار خود كردم و اين دختر « 3 » بر فيروز شاه عاشق شد . اكنون مىبايد رفتن به ايران و از صورت حال او را خبر مىبايد دادن . اگر اين دم طلب كند زود مراد برآيد . سياوش زود از بام قصر فرود آمد و از باغ بيرون آمد و هم در آن شب به شهر درآمد و روز ديگر كارسازى راه ايران كرد ، و روى به راه نهاد تا كى رسد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه شاه‌زاده فيروز شاه و پهلوان فرخ‌زاد با قادر شاه و آن چند غلام شب و روز ميرفتند ، منزل به منزل قطع مىكردند ، بهر مقام و منزل كه مىرسيدند بىقرار و بىآرام ميرفتند . القصه بعد از ايامى به حد عرب رسيدند . تقدير خداى تعالى چنان بود در منزلى فرود آمده بودند بىخبر . از ناگاه جمعى صعلوكان عرب در كمين ايشان بودند ، در نيم‌شبى بريشان تاختنى كردند ، مردى دويستى بودند و بريشان ريختند . فيروز شاه خوش در خواب بودند با فرخ‌زاد و قادر شاه ، كه آن دزدان با تيغهاى كشيده [ بر ايشان حمله كردند ] . غلامان قادر شاه ده وجود بودند ، برجستند و فرياد برآوردند . فرخ‌زاد و قادر شاه و فيروز شاه از خواب برجستند ، از صورت حال معلوم كردند ، در حال و در ساعت در سلاح شدند و سوار شدند و تيغ بركشيدند و در آن دزدان در افتادند و جنگ درانداختند ، از آن دزدان ميكشتند . راوى گويد كه در ميان جنگ كردن ، از ناگاه دزدى با تيغ كشيده از قفاى فرخ‌زاد درآمد و يك ضربى از قفا بر كلهء فرخ‌زاد زد . گويند كه فرخ‌زاد در آن دم كلاه خود بر سر نداشت . نيم تركى بر تارك سر ، جنگ مىكرد كه آن دزد آن زخم بر سر فرخ‌زاد زد كه تيغ در كلهء فرخ‌زاد بنشست . آه از جان فرخ‌زاد برآمد ، اما آن ملعون

--> ( 1 ) - شعر از حافظ است . ( 2 ) - شعر از دقيقى است . ( 3 ) - در اصل : اين دختر را