مولانا محمد بن احمد بيغمى

42

داراب نامه ( فارسى )

و در آن رخنه رفت و بنشست تا « خود فلك از پرده چه آرد بيرون » تا وقتى كه آن شب بگدشت . در وقت سحر كه بوى نسيم سحرى بوزيد ، و صبح آيينه‌دار نقاب قيرگون از رخ گردون برداشت ، و چتر سيمابى بر مهد بنفشه فام آسمان باز كرد ، و گل نسترين بر روى بساط نيلوفرى ريخت ، و بر طرهء غاليه رنگ شب گردى كافورى بيخت ، و بقلم سيم آيت نور بر صحيفهء انقاس‌گون بنگاشت ، و زلف سياه شب از عارض دل‌افروز روز برگرفت ، و رايت سپيدهء صبح بر سپهر سرمه رنگ برافراخت ، شعر : صبح آمد و علامت مصقول بركشيد * از آسمان شمامهء كافور بردميد گويى كه دوست قرطهء شعر كبود خويش * تا جايگاه ناف بعمدا فرو دريد « 1 » راوى گويد كه عين الحيات را قاعده آن بود كه شب همه شب شراب خوردى و عيش كردى ، چون وقت سحر شدى بر بام قصر برآمدى ، از هر طرف كه باد صبح وزيدى سينه و شكم و ناف خود را بر آن باد بداشتى و كسب هوا كردى كه گفته‌اند : « كس بىهوا مباد كه كسب هوا خوش است » . چون صبح دميد بر قاعدهء هر روز عين الحيات بر بام قصر برآمد و از هر طرف مىگرديد ، از ناگاه نظرش بر آن درخت چنار افتاد . آن صورت را بر آن درخت چنار بديد كه چسبانيده بودند ، عجب ماند و حكم كرد كه آن صورت را بياريد . خدمتكاران دويدند و آن صورت از درخت چنار برداشتند و در پيش عين الحيات آوردند . عين الحيات در آن صورت نگاه كرد ، صورتى ديد زيبا بركشيده ، بر مركب گلگون سوار گشته ، و چوگان بر سر چنگ گرفته ، و گوى مىباخت . عقل از سر عين الحيات بدر رفت بيت : بخوبان گفت : كآن صورت بياريد * كه كردست اين رقم پنهان مداريد . بياوردند صورت پيش دلبند * بدان صورت فروشد ساعتى چند نه دل دادش ازو دل برگرفتن * نه مىشايستش اندر برگرفتن بهر ديدار از وى مست ميشد * بهر جامى كه خورد از دست ميشد « 2 »

--> ( 1 ) - اين دو بيت از يك قصيدهء معروف كسائى است . ( 2 ) - اين ابيات از نظامى است ( خسرو و شيرين )