مولانا محمد بن احمد بيغمى
37
داراب نامه ( فارسى )
فيروز شاه گفت كه ديگر با تو هيچ كارى نداريم ، او را بگشاييد . او را گشودند . درآمد و دست شاهزاده را ببوسيد . ديگرانرا در كنار گرفت . اين خبر در قلعه افتاد كه ملك خالد با قاهر شاه و قادر شاه صلح كردند . اهل قلعه چون اين سخن شنودند در قلعه گشودند و نعمت بسيار از قلعه بيرون آوردند . فيروز شاه گفت كه عروسى كنيد كه هم امشب قاهر شاه بمراد برسد كه من فردا بخواهم رفتن . ملك خالد و قاهر شاه ، و قادر شاه جمله در پيش فيروز شاه خدمت كردند و گفتند كه ما جمله حكم شاهزاده را بجان قبول كرديم اما توقع بجناب خداوند آن داريم كه ما را از حال خود خبرى گويد كه شما چه كسيد و بكجا ميروى « 1 » ؟ شاهزاده فيروز شاه گفت : از بهر آن مىگويم كه البته مىدانم كه كسى البته در عقب من خواهد آمدن تا شما نشان من بگوييد . گفتن فيروز شاه نام و نشان خود را با ملك خالد و قاهر شاه و قادر شاه : شاهزاده گفت : اكنون بدانيد و آگاه باشيد كه من پسر ملك دارابم و اين جوان كه با منست فرخزاد بن پيلزورست كه پهلوان پاى تخت ملك دارابست . ايشان كه اين سخن بشنيدند برجستند و در پاى فيروز شاه افتادند و گفتند : اى شاهزاده پدرت ملك داراب پادشاه جملهء ايرانزمين است ، تو چنين كجا ميروى ؟ فيروز شاه گفت : به يمن ميروم ، بپاىتخت شاه سرور يمنى ، كه دختر او را ، عين الحيات ، دوست ميدارم ، آوازهء حسن و جمالش را شنيدهام و آرزومند آن دختر شدهام . اگر از ايران كسى در طلب من بيايد بگوييد كه فيروز شاه بيمن رفت ، او را آنجا طلب كنيد . قادر شاه گفت : از دولت شاهزاده برادرم بمراد رسيد . من ميخواهم كه در قدم شاهزاده تا يمن بيايم و در خدمت شاهزاده باشم . فيروز شاه قبول كرد . پس آن شب عروسى كردند ، سمنرخ را در كنار قاهر شاه كردند . چون از آن كار ايمن شدند ، قادر شاه باده غلام و چند خروار زر و نقرهء سكه زده با فيروز شاه و فرخزاد
--> ( 1 ) - درين كتاب اين گونه استعمال باز هم ديده مىشود ، يعنى عدول از جمع بمفرد .