مولانا محمد بن احمد بيغمى
28
داراب نامه ( فارسى )
باركش انداختند و آنچه از آن ايشان بود ببردند و از آن منزل كوچ كردند و آن شب همه شب مىرفتند و از عقب نگاه مىكردند كه از عقب كسى مىآيد ؟ چون وقت سحر شد فيروز شاه و فرخزاد از آن بىخودى به خود آمدند ، خود را بسته و مبتلا ديدند ، حيران بماندند و سؤال كردند كه ما را چرا گرفتيد ؟ از ما چه زيان بشما رسيد كه با ما چنين كرديد ؟ گفتند از ترس خود چنين كرديم ، كه شما را خدمتكاران از عقب بيايند . ما مردم بىدست و پاييم و مال بسيار با خود داريم . از ترس خود شما را گرفتيم . چند منزل با خود ببريم ، اگر از طرف شما ايمن شويم بعد از آن شما را بگداريم تا برويد . فيروز شاه گفت : اى نادانان ما را چه لايق دزدى ديديد ؟ هرچند كه گفتند با ايشان فايده نكرد . ناچار ايشان نيز تحمل كردند و تن به قضا دادند . تا چند منزل برفتند . در منزلى فرود آمدند كه از ناگاه دويست سوار دزد و حرامى رسيدند . اهل كاروان چون چنان ديدند ، فرياد از آن قوم برآمد . فيروز شاه گفت : شما با اين دزدان بر نخواهيد آمدن . ما را از بند بيرون آوريد و سلاح و مركبان ما را بما دهيد ، تا ما جواب اين دزدان بگوييم و شما را نيز از شر ايشان خلاص كنيم . ايشان چون چنان ديدند و چنان شنيدند ، در حال فيروز شاه و فرخزاد را از بند خلاص كردند و ساز و سلاح ايشان را حاضر كردند . تا مرغى را آب خوردن آن دو جوان غرق سلاح شدند . و بر مركبان خود سوار شدند و تيغ كشيده در آن دزدان افتادند و چون مرغان كه دانها از روى زمين برچينند آن حراميان را بضرب شمشير برچيدند . بيك لحظه از آن دويست دزد و حرامى كه آمده بودند پنجاه تن را بر خاك انداختند ، باقى چون چنان ضرب شمشير بديدند پشت كردند و بگريختند . اهل كاروان چون اين مردى و هنر ازيشان بديدند خرم شدند و در دست و پاى فيروز شاه و فرخزاد افتادند و دست و پاى ايشانرا ببوسيدند و عذرخواهى كردند ، و گفتند كه ما بد كرديم و ندانستيم ؛ شما لطف كرديد و جواب دشمنان ما گفتيد . مال ما جمله از آن شماست ، آنچه خواهيد قبول كنيد . ايشان گفتند كه ما را هيچ